تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠
( 1 ) عايشه گفت : از سخن او بدان سبب مضطرب و بىقرار شدم كه او فرزند رسول خدا ( ص ) است . هر كس كه خواهد سياههء چشم مصطفى را ببيند ، در سياههء چشم او بايد نگرد . كلمه‌اى ديگر است كه تعلّق به زفان على ( ع ) دارد كه با رمزى از آن بر زفان حسن ( ع ) پيغام داده است . ناچار گوش بدان سخن مىبايد داشت و رفت . آن زن گفت : سوگند بر تو مىدهم به حقّ خدايى كه محمّد را به راستى به خلق فرستاد كه مرا بر گوى كه آن كلمه چيست ؟ عايشه گفت : چون سوگند بر من دادى ، تو را بگويم . وقتى مصطفى ( ص ) از غزوه‌اى كه فرموده بود غنايم بسيار آورده بودند و او بر اصحاب خويشتن قسمت مىفرمود ، من و جماعتى از زنان مصطفى ( ص ) از آن غنايم از او چيزى خواستيم و الحاحها كرديم . آن حضرت از الحاح ما دلتنگ شد ، على ( ع ) حاضر بود ما را بر الحاح ملامت كرد و گفت بسيار مگوييد و خاموش باشيد كه حضرت رسول ( ص ) دلتنگ گرديد ؛ ما در سخن درشتى كرديم و على ( ع ) را برنجانيديم على ( ع ) اين آيه از كلام خداى تعالى برخواند :
عَسى رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْواجاً خَيْراً مِنْكُنَّ
. ما ديگر نوبت الحاح بر دست گرفتيم و سخنهاى درشت گفتيم . مصطفى ( ص ) در خشم شد و سخنهايى كه على ( ع ) را مىگفتيم ، او را ناخوش آمد . پس ، على ( ع ) را گفت : طلاق اين زنان به دست تو كردم . هر كه را از ايشان كه خواهى طلاق ده بعد از وفات . از آن مىترسم كه اگر اشارت على ( ع ) را اين ساعت گوش ندارم على ( ع ) مرا طلاق دهد و آنگاه من از آن مصطفى ( ص ) نباشم . بدان سبب همان لحظه حركت به جانب مدينه مىكنم . القصّه ، چون عايشه از بصره به جانب مدينه عزيمت مراجعت نمود ، امير المؤمنين على ( ع ) جماعتى از زنان بصره را بخواند و ايشان را فرمود : عمامه بنديد و در لباس مردان در مرافقت عايشه به جانب مدينه رويد . چون قدرى مسافت از بصره دور شدند ، عايشه از امير المؤمنين على ( ع ) شكايت كرد كه : او مرا با جمعى از مردان به غزاء بفرستاد . زنى شتر خويش به نزديك او راند و روى خود باز كرد و گفت : اى عايشه ما هم زنانيم كه به لباس مردان در خدمت تو مىآييم . على ( ع ) ما را فرموده كه در زىّ مردان همراه تو باشيم تا كسى در راه به چشم بد در ما نبيند و زيانى نيفتد . [ 182 الف ] عايشه چون ديد كه آن جماعت زنانند ، خوشدل شد و از امير المؤمنين منّت داشت
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 440 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى