تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
( 1 ) نهى تو بس مدّتى نيافت و سخت زود بر تو سرآمد . عايشه بگريست و گفت : چنان كنم و از اين شهر بروم كه هيچ مكان نزد من دشمنتر از مكانى نيست كه شما اى بنى هاشم آنجا باشيد . عبد اللّه عبّاس گفت : چرا چنين مىگويى ؟ هر نعمت كه دارى همه از ما دارى . عايشه گفت : من از شما چه نعمت دارم ؟ عبد اللّه گفت : اولا نه به سبب تيم و عدىّ كه نسب تو است تو را امّ المؤمنين مىخوانند بلكه به سبب ما تو را امّ المؤمنين مىخوانند و تو دختر امّ رومانى . ( 437 ) پدر تو را كه صدّيق مىگويند پسر بو قحافه است و به سبب ما او را صدّيق گفتند . ( 438 ) عايشه گفت : بر ما منّت مىنهيد بر رسول خداى ( ص ) ؟ عبد اللّه گفت : بلى ، چرا بر شما منّت ننهيم بر رسول خداى ( ص ) ؟ به خدايى كه وحدانيّت صفت ذات پاك اوست كه اگر يك تار موى يا آن قدر كه از يك ناخن بچينند از آن مصطفى ( ص ) كه در دست تو باشد ، بدان بر تو بلكه بر جملهء مؤمنان منّت نهيم كه جاى صد هزار منّت دارد و خود كدام كس قيمت يك تار موى از آن مصطفى ( ص ) تواند كرد ؟ تو يك زن بودى از جملهء نه زن از آن مصطفى ( ص ) . روى تو از ايشان نيكوتر نبود و اصل و نسب تو از ايشان عزيزتر و كريمتر . اين ساعت نفاذ امر مىطلبى و مىخواهى كه هر چه مىگويى بر آن جمله روند و هيچ كس خلاف تو نكند . ما خون و گوشت و پوست مصطفاييم و ميراث او و علم او در ميان ماست . [ 181 الف ] عايشه گفت : على با تو بدين تن در ندهد و تو را آنچه مىگويى ، مسلّم ندارد . عبد اللّه گفت : من با او در اين باب منازعت نكنم و او را اطاعت كنم كه او به مصطفى ( ص ) از من نزديكتر و به ميراث و علم اولىتر و سزاوارتر است كه او برادر مصطفى ، پسر عمّ و شوهر دختر او ، پدر دو فرزند او ، وصىّ او ، و شارستان علم اوست و تو در اين بر چه كارى ؟ به خداى كه آنچه ما در حقّ تو و پدر تو كرده‌ايم ، شما هرگز شكر آن نتوانيد گزارد و اگر هم بتوانيد ، نگزاريد . چنانچه كرديد ، آنچه كرديد . عبد اللّه بن عبّاس اين سخنان بگفت و از نزد عايشه بازگشت و به خدمت امير المؤمنين على ( رضى ) آمده ، آنچه بين او و عايشه رفته بود بازگفت . امير المؤمنين گفت : مىدانستم كه چنين سخنان تكرار خواهد شد پس ، فرمود : استر مصطفى ( ص ) را زين كنيد و پيش من آريد . چون آوردند ، برنشست و به در سراى عايشه آمد و دستورى خواست و در رفت . عايشه را ديد نشسته و مىگريست و جماعتى از زنان بصره گرد بر گرد او نشسته و با او