تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
( 1 ) برنشين و بيا تا به اهل بيت خود شويم . عبد اللّه برنشست و محمّد بر عقب او نشست و به نزد عايشه آورد . چون عايشه او را بديد بدان حالت ، گريست و او را در كنار گرفته ، تيمار او همى كرد . پس ، محمّد را گفت : برو و او را از على امان بخواه . محمّد به خدمت امير المؤمنين على ( ع ) آمد و عبد اللّه بن زبير را از او امان خواست . امير المؤمنين فرمود : من همهء عالم را امان داده‌ام چه جاى عبد اللّه بن زبير است . پس ، امير المؤمنين عبد اللّه بن عبّاس را بخواند و او را گفت : نزديك عايشه شو و او را بگوى كه برخيز و به مدينه شو و بيش از اين در بصره مقام نكن . عبد اللّه به در سراى عبد اللّه بن خلف آمد و گفت : با عايشه پيغامى دارم ، دستورى فرمايد تا درآيم و پيغام تبليغ كنم . عايشه دستورى نداد و عبد اللّه بىاجازت در رفت ، بالشى چند ديد ، برهم نهاده يكى از آن برگرفت و بينداخت و بر آن نشست . عايشه گفت : اى پسر عبّاس ، سنّت بگذاشتى ، بىدستورى در سراى من درآمدى و بىاشارت من بر بالش نشستى . عبد اللّه گفت : تو را با سنّت چه كار ؟ تو به سنّت چه تعلّق دارى ؟ سنّت رسم و وضع ماست . تو را و پدر تو را ما سنّت آموخته‌ايم [ 180 ب ] اگر در آن حجره كه مصطفى ( ص ) تو را بگذاشته بود ، نشسته بودى و از آن بيرون نيامدى ، هيچ كس بىاجازت و بىاشارت تو قدم در آن منزل ننهادى . خانهء تو آن است كه خداى تعالى و رسول خدا ( ص ) تو را به ملازمت آن فرموده است . تو بىفرمان خدا و بىاشارهء رسول خدا ( ص ) از آن منزل بيرون آمدى و كردى آنچه كردى . اين ساعت امير المؤمنين تو را مىفرمايد كه به جانب مدينه باز گردى و بيش از اين در بصره مقام نكنى . عايشه گفت : خداى تعالى بر امير المؤمنين عمر بن الخطّاب رحمت كناد كه امير المؤمنين او بود . عبد اللّه گفت : للّه الحمد كه امروز بر عالميان امير المؤمنين على ( ع ) است ؛ باشد كه تو را خوش نيايد . عايشه گفت : من ابا مىنمايم . عبد اللّه گفت : ابا بر تو سخت نامبارك آمده است و مدّت آن عظيم كوتاه ، امر و