( 1 ) مىگريستند . صفيّه زن عبد اللّه بن خلف چون امير المؤمنين على ( ع ) را بديد ، فرياد برآورد . زنان قبيلهء او كه آنجا بودند همه فرياد كنان روى به امير المؤمنين آورده گفتند :
اى كشندهء دوستان و اى پراگنده كنندهء جمعها ، خدا فرزندان تو را يتيم كناد چنان كه تو فرزندان عبد اللّه بن خلف الخزاعىّ را يتيم كردى .
امير المؤمنين على ( ع ) او را بشناخت و گفت : تو حقّ دارى كه مرا دشمن دارى زيرا كه جدّ تو را روز بدر و عمّ تو را روز احد و شوهر تو را ديروز من كشتهام . اگر چنان كه مىگويى من كشندهء دوستان بودمى ، هر كس را كه در اين سراست بكشتمى .
پس ، روى به عايشه كرد و گفت :
اين سگان را بر من تو به بانگ آوردهاى . اگر نه آن است كه من عافيت مىطلبم ، همه را اين ساعت از خانه بيرون آوردمى و بكشتمى .
عايشه و زنان ديگر چون اين سخن از علىّ بن ابى طالب ( ع ) بشنيدند ، ديگر دم نزدند . پس على ( ع ) روى به عايشه آورده ، او را سرزنشها كرد و گفت : خداى تعالى تو را فرموده است كه در خانه بنشينى و از پرده بيرون نيايى . تو در وى عاصى شدى و بيرون آمدى و خويش را در جنگ انداختى . مردمان را به حرب من تحريض نمودى و از آن ياد نياوردى كه خداى تعالى تو را و پدر تو را به سبب ما شريف كرده است و به موجب قرابت ما تو را امّ المؤمنين مىخوانند . برخيز با آن خانه مىباش كه جاى تو است .
اين كلمات را امير المؤمنين بگفت و بازگشت .
ديگر روز امير المؤمنين پسر خويش حسن ( ع ) را به نزد او فرستاد . حسن ( ع ) با عايشه گفت :
امير المؤمنين سوگند ياد مىكند بدان خدايى كه جان همه در كف قدرت اوست كه اگر اين ساعت برنخيزى و به جانب مدينه بازنگردى ، سخنى كه مىدانى در حقّ تو بگويم .
عايشه در آن ساعت سر شانه مىكرد يك گيسو بافته بود و يكى مانده . چون حسن ( ع ) اين سخن بگفت ، گيسو نابافته بگذاشت و بر پاى جست و گفت :
بشتابيد و راحلهء من بياوريد و بار كنيد تا به جانب مدينه روان شوم .
زنى از مهالبه ( 439 ) نزديك او بود گفت : اى امّ المؤمنين ، عبد اللّه عبّاس نزد تو آمد و هر سخن كه گفت او را [ 181 ب ] جوابهاى سخت دادى چنان كه به خشم از نزديك تو بازگشت . امير المؤمنين به ذات خويشتن نزد تو آمد و ميان او و تو كلمات چند رفت و از محارات و محابات عبد اللّه عبّاس و امير المؤمنين على ( ع ) چنان مضطرب و متحرّك نگشتى كه از سخن اين كودك . موجب آن چيست ؟
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 439
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٤٣٩