( 1 ) چون ياران امير المؤمنين على ( ع ) از هر سو حمله آوردند و آثار ظفر بر جيش امير المؤمنين ظاهر مىنمود و اهل بصره بيشتر به قتل مىرسيدند ، عاقبت الأمر تاب نياورده قرار بر فرار دادند و روى به هزيمت نهاده بگريختند . ياران امير المؤمنين ايشان را تعاقب مىكردند مىزدند و مىكشتند .
امير المؤمنين آواز داد : پى آن شتر گيريد و آن را پى كنيد كه آن را شيطان نگاه داشته است .
اصحاب به طرف شتر دويدند ، عبد الرّحمان بن صرة التنوخىّ در رسيد و شمشيرى بر پاى شتر زد هر دو پاى پيش او را پى كرد . ( 436 ) شتر بر زمين افتاد و سينه بر خاك نهاده ، بانگى سخت بكرد . عمّار ياسر تنگ شتر را با شمشير ببريد [ 180 الف ] چنانچه هودج بيفتاد و بر عقب امير المؤمنين على ( ع ) در رسيد .
عايشه چون امير المؤمنين را ديد ، آواز داد : اى على ، چون ظفر يافتى ، نيكويى كن . [ 46 ]
على روى به محمّد بن ابى بكر كرد و گفت : خواهر خويش را درياب و مگذار كه سواى تو كسى به حوالى هودج او گردد .
محمّد بدويد و دست به اندرون هودج برد كه عايشه را از هودج بيرون آورد .
عايشه گفت :
تو كيستى كه دست تو به جامهء من رسيده است .
محمّد گفت : منم اى خواهر ، كردى با خويش آنچه كردى و آبروى خويش بردى و خود را در معرض هلاك آوردى .
پس ، محمّد او را در شهر بصره برد و در سراى عبد اللّه بن خلف الخزاعىّ كه عايشه پيش از آن در آنجا نزول ساخته بود ، فرود آورد . عايشه او را گفت : سوگند به تو مىدهم كه عبد اللّه بن زبير را طلب كن .
محمّد گفت : چه خواهى كرد عبد اللّه را كه اين همه رنج و مشقّت به سبب او به تو رسيده .
عايشه گفت : از اين بيش مرا مرنجان ، او را طلب كن كه او خواهرزادهء تو است و به ناچار مىخواهم كه او را ببينم كه در اين دار و گير حال او چگونه باشد .
محمّد بازگشت و به معركه آمده عبد اللّه را به غايت خسته و رنجور ديد ، او را گفت :
هامش
[ ( 46 ) ] ل . م . چ : اى على ، بر من نيكويى كن .