( 1 ) طلحه اين كلمات مىگفت و بر خود مىپيچيد تا جان داد . ( 432 ) او را در موضعى دفن كردند كه آن را سبّخه [ 44 ] گويند . عايشه از وفات طلحه عظيم دلتنگ شد ؛ زيرا كه طلحه پسر عمّ او بود و اهل كوفه و بصره از واقعهء [ 179 ب ] او نهايت ناخوشدل شدند و تأسّف خوردند . ( 433 )
چون شب درآمد ، لشكرها بازگشتند و روز ديگر هر دو لشكر صفها راست كردند .
عايشه در هودج نشسته و شتر او را پيش لشكر بازداشته و مردانى [ 45 ] چند اطراف او ايستاده بودند . امير المؤمنين على ( ع ) تعبيهء لشكر خود ساز كرد و مبارزان قدم در ميدان گذاشته ، جنگ آغاز نهادند . خلق در آن روز چندان كشته شد كه خاك ميدان سرخ گشت . ياران على ( ع ) بر اثر يك ديگر بدويدند و بر اصحاب جمل حمله كردند . اوّل حجّاج بن عزية الأنصارىّ 3 اسب انداخت از پس آن خزيمة بن ثابت عقب او برفت . پس ، شريح بن هانىّ حارثىّ بر اثر ايشان برفت . پس ، هانى بن عروة المذحجىّ ( 434 ) بر عقب ايشان حمله كرد . پس ، زياد بن كعب الهمدانىّ بر اثر ايشان برفت و عمّار ياسر نيز اسب انداخت .
پس ، اشتر نخعى بر عقب ايشان حمله آورد . پس ، سعيد بن قيس الهمدانىّ بر عقب ايشان حمله برد . بعد از آن عدىّ بن حاتم الطائيّ بر اثر ايشان اسب انداخت . پس ، رفاعة بن شدّاد بر عقب ايشان اسب بدوانيد . چنان كه ياران امير المؤمنين از دست راست و دست چپ و قلب و جناح حملهها كردند و مبارزتها نمودند كه هيچ وقت كسى مثل آن ياد ندارد . چنانچه در آن روز از اصحاب جمل بىنهايت كشته شدند و هودجى كه عايشه در آن نشسته بود بر مثال خارپشتى شد از بسيارى تير كه در آن زده بودند . اصحاب جمل از غايت مبالغه پشكلهاى شتر عايشه را مىگرفتند و مىبوييدند و با يك ديگر مىگفتند :
سرگين شتر عايشه ، مادر مؤمنان ، خوشبويتر از مشك است .
و بدان فخر مىكردند . مهار شتر او را مىگرفتند و مردانگيها مىنمودند و در پيش او كشته مىشدند . در آن حالت اشتر نخعى جلادت و مبارزت مىنمود . عبد اللّه بن زبير چون او را بديد ، بانگ بر او زد و گفت : اى دشمن خداى ، زمانى بايست و بر جاى خود باش كه در همه عالم تو را مىطلبيدم تا دست مردان ببينى . اين بگفت و نيزه راست كرد و اسب برجهانيد . با يك ديگر به نيزه جنگ مىكردند . عبد اللّه بن زبير حيلهها كرد و خود را از او برهانيد . اشتر آن روز روزهدار بود و پيش از آن به دو روز بيمارى چيزى نخورده بود و إلّا كجا عبد اللّه از دست اشتر خلاص مىشد ؟ ( 435 )
هامش
[ ( 44 ) ] ل : سنجه ، ت . ش : سبخر .
[ ( 45 ) ] چ : مردمانى .