تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
( 1 ) يك دو بار اين شعر بخواند و به صف خويش آمد . پس ، بارز بن عوف الضبىّ [ 42 ] در ميدان تاخت و مبارز خواست ، عبد اللّه بن نهشل پيش او آمد . هر دو به نيزه در آويختند . عبد اللّه او را نيزه زد و بكشت . پس ، ثور بن عدىّ [ 43 ] در ميدان آمد و مبارز خواست . محمّد بن أبى بكر بيرون شد او را شمشيرى زد و او را بكشت . پس ، عايشه چون حال بر آن جمله ديد در خشم شد و گفت : مشتى سنگ‌ريزه به من دهيد . به دو دادند . آنها را در روى ياران امير المؤمنين على ( ع ) پاشيد و گفت : شاهت الوجوه . مردى از اصحاب على ( ع ) گفت : يا عايشه ،
ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ
و لكنّ الشّيطان رمى . پس ، طلحة بن عبيد اللّه به آواز بلند گفت : اى بندگان خداى صبر كنيد كه صبر و ظفر با يك ديگر قرين باشند و ثواب صابران بسيار است ؛
إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ
. مروان بن حكم غلام خويش را گفت : اى غلام دانى كه مرا عجب از چه چيز مىآيد ؟ غلام گفت : فرماى تا معلوم شود . مروان گفت : از آن تعجّب مىكنم كه هيچ كس بر كشتن عثمان بيشتر از طلحه سعى نمىكرد . طلحه دشمنان او را تحريض مىكرد و در ريختن خون او مبالغت داشت . امروز آمده است كه خون عثمان باز مىخواهم و مردمان را در معرض هلاك مىاندازد . مىترسم كه همهء لشكر را به كشتن دهد ، چنان مىخواهم كه او را با تير بزنم و مسلمانان را از شرّ و فساد او خلاص دهم و شرّ او كفايت كنم ، اگر تو در پيش من بايستى و مرا بپوشانى ، چنان كه مرا كسى نبيند و نداند كه اين تير من زده‌ام تو از مال من آزاد باشى . غلام در پيش او ايستاد و مروان تيرى كه پيكان آن را زهر داده بود در خانهء كمان راست كرد و بر طلحه انداخت چنانچه پاى او را به ركاب دوخت . طلحه از آن زخم بىطاقت شده ، از اسب بيفتاد و بيهوش شد . چون به هوش آمد ، غلام خويش را گفت : مرا برگير و در سايه‌اى ببر . غلام گفت : اى خواجه ، هيچ پناهى و سايه‌اى نمىبينم كه تو را آنجا برم . طلحه گفت : سبحان اللّه ! امروز خون هيچ يك از قريش ضايعتر از خون خويش نمىبينم و نمىدانم كه اين تير از كجا به من رسيده است . مگر اين تير تير اجل بوده است و دانم كه بى حكم و تقدير بارى سبحانه چنين نتواند بود ؛
وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً
.
هامش
[ ( 42 ) ] ل : بارد بن . . . [ ( 43 ) ] ت . چ : بنى ضبّه .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 434 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى