( 1 ) جهت رضاى تو با ايشان بجنگم .
امير المؤمنين گفت : اى دشمن خدا ، چگونه تو را باقى توانم گذاشت كه دو مبارز از اصحاب من كه در شجاعت و مردانگى و فرزانگى همتا نداشتند بكشتى .
عمرو گفت : اى امير المؤمنين ، با تو كلمهاى دارم . نزديكتر آى تا تو را گويم كه سرى است از جملهء اسرار كه تو را در آن منافع بسيار باشد .
امير المؤمنين گفت : تو مردى متمرّدى ، و مصطفى ( ص ) مرا فرموده است كه از مردم متمرّد احتراز نمايم .
عمرو گفت : به خداى كه اگر پيشتر آمدى و گوش نزديك دهان من آوردى گوش يا بينى تو بكندمى .
امير المؤمنين از عداوت او تعجّب نمود و به دست خويش گردن او بزد .
پس ، برادر عمرو عبد اللّه بن يثربى بيرون آمد و مبارز خواست . امير المؤمنين چنان كه او را نشناسد پيش او شد . عبد اللّه بر وى حمله كرد . امير المؤمنين شمشيرى به او زد كه يك نيمهء روى و سر او بينداخت و بازگشت تا به صف خويش آيد آوازى شنيد ، بازنگريست عبد اللّه بن خلف خزاعىّ را ديد كه خداوند خانهء عايشه بود در بصره . على آواز داد : اى عبد اللّه چه مىگويى ؟
عبد اللّه گفت : يا على ، رغبت مىكنى تا ساعتى در ميدان حرب بگرديم و مبارزت نماييم ؟
امير المؤمنين گفت : اين سهل است . امّا ، تو را در كشتن چه راحت است ؟ همانا مرا فراموش نكرده باشى و مىدانى كه من كيستم .
عبد اللّه گفت : اى پسر ابو طالب دست از اين تكبّر و نخوت بدار . تا كى خويشتن را مىستايى و مردان را به كس نمىدارى ؟ قدم پيشتر نه تا سزاى خويش ببينى .
امير المؤمنين عنان بگردانيد روى به دو آورد و گفت : بيار اى عبد اللّه تا چه دارى .
عبد اللّه شمشير بكشيد و بر امير المؤمنين تاخت و زخمى انداخت . امير المؤمنين ضربت او را رد كرد و هم در آن گرمى اسب بر او گردانيد و او را شمشيرى زد كه دست راست و كاسهء سر او بينداخت ، اسب بر سر او دوانيد و بر زبر او بايستاد و اين شعر بخواند :
[ 179 الف ]
إيّاى تدعو فى الوعايا بن الأرب * و فى يمينى [ 41 ] صارم تبدى اللّهب
هامش
[ ( 41 ) ] ب : يمانى .