تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
( 1 ) عاقبت الأمر اشتر او را نيزه بزد و بينداخت . پس ، به آواز بلند گفت : كيست كه با من رغبت مبارزت كند و بيرون آيد ؟ هيچ كس بيرون نيامد . اشتر ساعتى در ميدان جولان نمود ، فخرها كرد ، و شعرها خواند . عاقبت الأمر هيچ كس به جنگ او نيامده پس ، بازگشت . محمّد بن ابى بكر و عمّار ياسر هر دو آمدند و در برابر اشتر بايستادند . اشتر بر عقب ايشان برفت و در برابر ايشان بايستاد . مردى از اصحاب جمل آواز داد : شما كيستيد ؟ گفتند : از نام چه مىپرسى اگر رغبت مبارزت دارى ، بيار [ 37 ] تا چه دارى . عمرو بن اشرف [ 38 ] بيرون آمد ، عمّار ياسر بر او حمله كرد و او را بكشت . كعب بن سور الأزدىّ قصد كرد كه بر عمّار حمله كند غلامى از أزد بر او سبقت گرفت و روى به عمّار آورد . عمّار خواست كه بر او حمله كند أبو زينب الأزدى بر عمّار سبقت گرفت و بر آن غلام حمله كرد او را شمشيرى بزد و بكشت و پيش امير المؤمنين على ( ع ) آمد و بايستاد . پس ، عمرو بن يثربىّ [ 39 ] از اصحاب جمل بيرون آمد و در ميان دو صف چنان كه به شتر عايشه نزديك بود بايستاد و مبارز خواست . هيثم بن السّدوسىّ از اصحاب امير المؤمنين على ( ع ) بيرون آمد . عمرو بر او حمله كرد و او را بكشت و مبارز خواست . عبد اللّه بن صوحان العبدىّ بيرون آمد بر او حمله كرد [ 40 ] عمرو او را بكشت و مبارز خواست . چون شجاعت و دستبرد او بديدند ، ديگر هيچ كس رغبت مبارزت او نكرد . پس عمرو ساعتى در ميدان حرب جولان كرد و خويشتن را بستود . از او خوفى در دلها افتاد . عاقبت الأمر عمّار ياسر از صف خويش اسب بيرون جهانيد و پيش او آمد و گفت : تا كى از اين نوع لاف مىزنى ؟ [ 178 ب ] اگر راست مىگويى ، ساعتى بايست تا زخم مردان بينى . عمرو شمشير بكشيد و بر عمّار حمله كرد . عمّار هم شمشير بكشيد و روى به دو آورد . ميان ايشان كوشش و مكاوحت بسيار رفت تا آنكه عمّار او را شمشير زد و از اسبش بينداخت . پس ، از اسب فرود آمده پاى او بگرفت و بكشيد تا پيش امير المؤمنين على ( رضى ) آورد و بينداخت . على گفت : گردن او بزنيد . عمرو گفت : مرا مكش و بگذار همچنان كه آن جماعت را يارى مىكردم به
هامش
[ ( 37 ) ] ت . ش . چ : بيا . [ ( 38 ) ] س . خ . چ : عمرو بن بثرى ضبّى . [ ( 39 ) ] گ . س . خ . چ : عبد اللّه مثيرى . [ ( 40 ) ] چ : « عمرو بر او . . . كرد » حذف شده است .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 432 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى