( 1 ) مردى از خدمتكاران عايشه درآمد و شمشيرى بر او حواله كرد و هر دو دست او ببريد . آن جوان مصحف را به بازو و سينه نگاه داشت . آخر ، شمشيرى ديگر بر سينهء او زدند و او را بكشتند . امير المؤمنين على ( رضى ) چون حال بر اين جمله ديد ، علم را به دست پسر خويش محمّد حنفيّه داد و گفت :
اى پسر من ، علم برگير و بر دشمنان حمله كن .
محمّد علم برگرفت و در پيش صف آمد ، رجز مىخواند ، و بايستاد . امير المؤمنين بانگ بر او زد :
حمله كن . چرا توقف مىكنى ؟
محمّد حمله كرد و چند كس از اصحاب جمل را بر خاك هلاك انداخت و از اين سو به آن سو مىتاخت . امير المؤمنين در او مىنگريست و شجاعت و مبارزت او را خوش مىآمد و مىگفت :
أطعن بها طعن أبيك تحمد * لا خير فى الحرب إذا لم توقد
محمّد بن الحنفيّه ساعتى جنگ كرد و به صف خويش آمد و علم باز آورد . پس ، امير المؤمنين شمشير بكشيد و [ 177 ب ] بر آن قوم حمله كرد ، ساعتى از دست راست مىتاخت و مىزد و مىكشت و ساعتى از دست چپ ، تا شمشير او كژ شده ، فرود آمده ، بنشست و شمشير را فرا زانو كشيده ، راست مىكرد . يكى از ياران او گفت : شمشير به من ده تا راست كنم تا امير المؤمنين را آن رنج نبايد كشيد .
على ( ع ) جواب او باز نداد و شمشير راست كرد و بنشست و ديگر نوبت بر ايشان حمله كرد . هر كس كه پيش او مىآمد مىزد و مىانداخت تا ديگر نوبت شمشير او كژ شد ، بازگشت و به صف خويش بازآمد و شمشير خود را راست مىكرد و مىگفت :
به خداى كه بدين جنگ كه مىكنم جز رضاى خداى تعالى نمىخواهم .
پس ، در پسر خويش محمّد بن حنفيّه نگريست و گفت : جنگ چنين كن كه پدر تو مىكند . ( 430 )
هم در آن زمان ميمنه اهل بصره بر ميسرهء اهل كوفه حمله كردند و ايشان را پارهاى باز پس بردند ، پس ، اهل كوفه بايستادند و ساعتى جنگ كردند . مخنف بن سليم الأزدى [ 27 ] از ياران امير المؤمنين بر ايشان حمله كرده ، چند كس را زخم بزد و بكشت . او
هامش
[ ( 27 ) ] ب : محيف بن سليم ، س . ل : محيف بن سلمى ، چ : محنف بن . . .