تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
( 1 ) اكنون مىبينم كه نصيحت نمىشنوند . جنگ آغاز نهادند و بسيارى از لشكر ما را زخمى و مجروح كردند . ديگر عذرى نماند . پس ، زره خويش بپوشيد و شمشير حمايل كرد ، عمامه بر سر بست و بر دلدل برنشست ، قرآن خداى برگرفت و آواز داد : اى مردمان ، كدام كس از شما اين مصحف را از من فرا مىستاند و پيش اين قوم مىرود و ايشان را به اوامر و نواهى كه در قرآن نوشته است مىخواند ؟ [ 177 الف ] غلامى از مجاشع [ 25 ] ، نام او مسلم ، پيش آمد و گفت : اى امير المؤمنين من بدين كار قيام نمايم . آن حضرت فرمود : اى جوان اگر اين مصحف را پيش آن قوم برى و تو را هلاك كنند ، روا مىدارى ؟ گفت : روا مىدارم . حضرت فرمود : اوّل دستهاى تو را كه بدان مصحف گرفته به شمشير بيندازند بعد از آن تو را زخمى ديگر زنند و هلاك گردانند . جوان گفت : راضىام بدانچه فرمودى . چون رضاى بارى تعالى حاصل خواهد آمد ، باك ندارم . امير المؤمنين دو كرّت [ 26 ] اين كلمات با او بگفت و حجّت بر او گرفت . آن جوان جواب داد : شهيد شدن در راه خداى تعالى و ثوابى كه وعده كرده‌اند از درگاه خدا يافتن در جنب اين رنج پيش من سهل است . پس ، امير المؤمنين او را دعاى خير كرد و آن جوان مصحف را از امير المؤمنين على ( ع ) بستد و پيش آن جماعت آورد و گفت : اى مردمان ، امير المؤمنين على بن ابى طالب ( ع ) كه پسر عمّ رسول خدا ( ص ) و وصىّ محمّد مصطفى ( ص ) است اين مصحف را به دست من پيش شما فرستاده است و خود را معذور كرده و گفته كه من با شما بدين كلام خداى به هر چه در او نوشته [ شده ] است كار مىكنم . شما با من مخالفت مكنيد و به محاربت با من پيش مياييد ، از خداى تعالى بترسيد و خويشتن را به دست خود به هلاكت ميندازيد .
هامش
[ ( 25 ) ] خ . ل : مخاشع . [ ( 26 ) ] ت . ل : بار .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 429 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى