( 1 ) اين بگفت و بازگشت و به نزد عايشه آمد و او در هودج بود . عايشه گفت :
يا ابا عبد اللّه ، ميان تو على ( ع ) چه مكالمه رفت ؟
زبير كلماتى كه امير المؤمنين على ( ع ) از رسول خدا ( ص ) به ياد او داده بود تقرير كرد و گفت :
حالتى ديگر است ، به خداى ذو الجلال كه من در اسلام و جاهليّت در هيچ مصاف نبودهام و در هيچ موقف جنگ نايستادهام كه در آن نصرتى و قوّتى وافر نداشتهام . امّا ، در برابر على ( ع ) ايستادن گويى از غايت تردّد و تحيّر قدم خويش بر جاى نمىبينم .
عايشه گفت : اى زبير ، معلوم است كه از شمشير على ( ع ) ترسيدى . اگر تو از شمشير او بترسى ، عيبى و عارى نباشد كه پيش از تو بسيار مردان از آن ترسيدهاند .
پسر او عبد اللّه او را گفت : اى پدر صورت مرگ را در شمشير على ( ع ) بديدى از او بترسيدى و پشت بگردانيدى ؟
زبير گفت : و اللّه اى پسرك من ، تو همه وقت بر من شوم بودهاى .
عبد اللّه گفت : من شوم نبودهام و ليكن تو مرا در ميان عرب رسوا كردى و خال عارى بر ما نهادى كه به آب هفت دريا آن عار از ما شسته نشود . ( 426 )
زبير اين سخن بشنيد ، در خشم شد و بانگ بر اسب زده به سوى امير المؤمنين بتاخت .
امير المؤمنين چون او را بدان حالت ديد ، به لشكر خود آواز داد كه راه او باز دهيد كه او به ديگر سو بيرون خواهد شد . راه او باز دادند . او صفها بشكافت و اسب را به ديگر سو بتاخت و از آن جانب ديگر نوبت اسب انداخت و از ميان صفهاى لشكر امير المؤمنين على ( ع ) بيرون آمد ، هيچ كس را زخمى نكرد و به جاى خود بازگشت و پسر خود را گفت :
اى پسر ، آيا اين حمله حملهء بيدلان باشد ؟
عبد اللّه گفت : جمله نيكو بود امّا هيچ كس را زخمى نزدى و اين زمان كه وقت كار آمد ، پشت بر ما مىدهى و ما را فرو مىگذارى .
زبير گفت : اى شوم بخت ، سخن مصطفى ( ص ) گوش دارم ، روا باشد كه به سبب تو خويش را در دوزخ اندازم ؟
پس ، از ميان لشكر بيرون آمد ، پنجاه سوار از عقب او بتاختند تا او را باز دارند .
زبير عنان بگردانيد و بر [ 176 ب ] ايشان حمله كرد و همه را از يك ديگر جدا انداخت و برفت تا به موضعى رسيد كه آن را وادى السّباع [ 23 ] گويند ( 427 ) ، به نزد قومى از بنى تميم
هامش
[ ( 23 ) ] نل : اسباع .