تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
( 1 ) فرود آمد ، از آشنايان يكى او را گفت : لشكر را چگونه گذاشتى ؟ زبير گفت : عزيمت جنگ داشتند و مىخواستند كه با يك ديگر مصاف دهند . من تحمّل نياوردم . پس ، آن آشنا فرمود تا او را خوردنى آوردند . زبير خوردنى بخورد و پاره‌اى شير بياشاميد ، وضو بساخت و نماز بگزارد و بخفت . چون آشنا دانست كه زبير در خواب شد شمشيرى بر سر او آورد و سر او را باز كرد و سلاح و انگشتر او پيش امير المؤمنين على ( ع ) آورد . ( 428 ) گويند كه آن آشنا عمرو بن جرموز المجاشى [ 24 ] بود . چون سر زبير و اسلحه و اسب او را پيش امير المؤمنين آورد ، آن حضرت از كشتن او عظيم ناخوشدل شد و بر عمرو انكار كرد كه : چرا او را بكشتى ؟ عمرو گفت : چنان دانستم كه از كشتن او خوشدل گردى و دانستم كه او هرگز تو را موافق نخواهد بود ، بنابر اين او را كشتم . امير المؤمنين گفت : من از مصطفى ( ص ) شنيده‌ام كه بشارت دهيد كشندهء زبير را به آتش دوزخ . عمرو از اين معنى بس ناخوشدل گشت و برفت . امير المؤمنين على ( ع ) شمشير زبير را مىگرفت و مىگردانيد و مىگريست و مىگفت : اين شمشيرى است كه بسيار رنج از روى مصطفى ( ص ) بازداشته است و در راه خدا جهاد كرده . بالجمله على در واقعهء زبير تحسّرها خورد و عاقبت صبر كرد . بعد از آن ، روى به لشكر آورد و گفت : چشمها فروخوابانيد و دل بر جنگ نهيد و خداى تعالى را ياد كنيد . سخن مگوييد و نعره مزنيد كه آن نشان بد دلى است . عايشه نيز لشكر خود را دل مىداد . اهل بصره ساخته و آمادهء جنگ شده بودند و پياپى بر لشكر امير المؤمنين على ( ع ) تير مىانداختند و لشكريان على ( ع ) را خسته مىگردانيدند . على ( ع ) در آن خاموش مىبود . ياران او گفتند : اى امير المؤمنين ، ايشان شوخى از حدّ گذرانيدند و مردم ما را زخمى و خسته كردند . امير المؤمنين رخصت جنگ نمىفرمايد ؟ نمىدانيم كه چه انتظار دارند . امير المؤمنين فرمود : در آن انديشه بودم كه خويشتن را از جنگ معذور دارم . ( 429 )
هامش
[ ( 24 ) ] نب : عمر بن جرموز ، نل : المجاشى .