تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
( 1 ) رداى آن حضرت بر دوش انداخته و دستارى سياه بر سر بسته و بر استر رسول خداى ( ص ) برنشسته و آن استرى خنگ بود كه او را دلدل گفتندى . پس ، به آواز بلند گفت : كجاست زبير بن عوّام تا پيش من آيد ؟ جمعى گفتند : يا امير المؤمنين ، زبير سلاح پوشيده و تو هيچ حربه با خود ندارى . امير المؤمنين گفت : باكى نيست او را بخوانيد . زبير پيش آمد . عايشه فرياد برآورد : بيچاره اسماء بيوه شد . او را گفتند : دل فارغ دار كه على كس را چنين نكشد ، بى سلاح آمده و با او سخنى دارد . بالجمله زبير نزد امير المؤمنين آمد . على او را گفت : يا ابا عبد اللّه ، اين چيست كه مىكنى چه تو را بر اين مىدارد ؟ جواب داد : طلب خون عثمان مرا بر اين كار باعث مىآيد . امير المؤمنين گفت : سبحان اللّه ! تو و ياران تو او را كشتيد . هنوز خون او از شمشير شما مىچكد مگر از خويشتن و ياران خويش قصاص خواهى ؟ پس ، گفت : سوگند بر تو مىدهم بدان خدايى كه جز از او خدايى نيست و بدان خدايى كه قرآن بر محمّد ( ص ) فرستاد كه حضرت پيغمبر ( ص ) تو را گفت كه على ( ع ) را دوست مىدارى ؟ تو گفتى چرا دوست ندارم كه او پسر خال من است . مصطفى ( ص ) فرمود روزى باشد تو بر او بيرون آيى و با او مخالفت كنى ، يقين بدان كه تو آن روز ظالم باشى . زبير گفت : آرى همچنين است . پس ، امير المؤمنين گفت : ديگر بار بر تو سوگند مىدهم . ياد دارى روزى كه رسول خدا ( ص ) از سراى عمرو بن عوف مىآمد و تو در خدمت او بودى و او دست تو گرفته بود ؟ من پيش شما باز آمدم حضرت رسول ( ص ) بر من سلام گفت و من در روى او خنديدم . تو گفتى : اى پسر ابو طالب چرا نخست بر رسول خدا ( ص ) سلام نگفتى ؟ هرگز دست از تكبّر نخواهى داشت ؟ آن حضرت فرمود : آهسته باش اى [ 176 الف ] زبير ، كه على متكبّر نيست . روزى باشد كه تو بر وى بيرون آيى و تو آن روز بر وى ظالم باشى ؟ زبير گفت : آرى چنين بوده است و رسول خداى ( ص ) چنين فرموده و ليكن اى امير المؤمنين من اين سخن فراموش كرده بودم . اكنون به ياد من آوردى ، دانستم كه تو راست گفتى و اگر پيش از اين به ياد آوردمى هرگز بر تو بيرون نيامدى و اين ساعت كه به ياد من دادى به خدا كه باز گردم و هيچ حركتى نكنم كه بر خاطر تو از آن غبارى نشيند . ( 425 )