( 1 ) چون دو لشكر به يك ديگر رسيدند ، مردى از اصحاب زبير كه كنيت او أبو الجرباء [ 7 ] بود زبير را گفت :
هيچ انديشه بهتر از آن نيست كه ما بر اين قوم شبيخون بريم كه شبيخون از نتايج شجاعت و رجوليّت [ 171 ب ] باشد و به زودى كار به مخلص رسد . ( 422 )
زبير گفت : اى برادر ما را در جنگ تجربهء بسيار افتاده است و چيزها معلوم گشته كه كسى را در خاطر نرسد . هر دو لشكر كه در اين صحرا جمع شدهاند مسلمانند و در ميان مسلمانان رسم شبيخون نبوده است و از حضرت رسول ( ص ) در معنى شبيخون كلمهاى نشنيدهام كه جماعتى را شبيخون فرموده باشد ، مع ذلك على ( ع ) آن مرد نيست كه او را غافل توان گرفت و اميدوارم كه ظفر يابيم . [ 8 ]
هم در اين اثنا أحنف بن قيس با جماعتى از ياران خويش نزديك امير المؤمنين على ( ع ) آمد و گفت :
اى ابو الحسن ، در اقوال اهل بصره چنين است كه اگر على ( ع ) بر ما ظفر يابد ، مردان ما را بكشد و عيال و اطفال ما را برده گيرد .
امير المؤمنين جواب داد : هرگز از من اين كار نيايد ، اهل بصره مسلمانند . زن و فرزند كافران برده توان گرفت . اى احنف ، نمىدانم تا تو در اين كار چه انديشه دارى و با ما موافقت دارى يا نه ؟
أحنف گفت : سبحان اللّه يا امير المؤمنين اين چه سخن باشد . تو را هنوز [ در ] دوستى من شبهتى هست ؟ اكنون از دو كار كه در خدمت [ تو ] بدان قيام كنم يكى اختيار فرماى . اگر مىخواهى با دويست نفر مرد كارديده در خدمت و موافقت تو باشم و اگر مىخواهى شش [ 9 ] هزار مرد شمشير زن از تو دفع كنم .
امير المؤمنين على ( رضى ) گفت : شش هزار مرد شمشير زن از من دفع كنى ، دوست دارم .
احنف گفت : چنين كنم ان شاء اللّه تعالى ، خاطر مبارك از اين معنى جمع باشد .
اين بگفت و بازگشت و با قوم خويش پيوست . ( 423 )
هامش
[ ( 7 ) ] ل . چ : ابو الجويا .
[ ( 8 ) ] ت . م . چ : توان گرفت اميد صلح داريم باشد كه ميان ما قرارى افتد و صلحى پديد آيد .
[ ( 9 ) ] چ : چهار .