تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
( 1 ) آن جماعت او را تسكين دادند و در آن موضع فرود آمدند . چون آفتاب برآمد ، عبد اللّه بن زبير حيله ساخت و پنجاه مرد از اهل آن موضع بياورد ، جمله گواهى دادند كه اين آب حوأب نيست و ايشان در شب از آن گذشته و آن مشرعه را در پس پشت كرده‌اند . اول گواهى به دروغ كه در اسلام دادند اين گواهى بوده است . چون پنجاه مرد مسلمان بر اين گواهى دادند ، عايشه اعتماد كرد و با ايشان روان شد . چون به نزديك بصره رسيدند ، عثمان بن حنيف كه از طرف امير المؤمنين على ( ع ) عامل بصره بود با جماعتى از شيعهء على ( ع ) كه در بصره بودند بيرون آمدند و قصد جنگ با ايشان كردند . بعد از آن با خود انديشه كردند كه شايد امير المؤمنين بر جنگ انكار فرمايد ، توقف كردند . پس ، جماعتى در ميان افتادند هر دو قوم را نصيحتى كردند و صلح دادند و بر اين جمله شرط كردند كه دار الامارت در دست عثمان بن حنيف باشد و بر قرار تصرّف مال مىكند به وقتى كه امير المؤمنين برسد و تا چه فرمايد كه چه مىبايد كرد . هر دو قوم بر اين راضى شدند و چيزى نوشتند و خطها بدل كردند . طلحه و زبير و عايشه در موضع خريبه ( 414 ) فرود آمدند و در كارى كه عزيمت داشتند ، انديشه مىكردند . پس ، كس فرستادند و أحنف بن قيس را بخواندند . چون حاضر آمد ، او را گفتند : ما عزيمت مىداريم كه خون امير المؤمنين عثمان طلب كنيم ؛ چه مىدانيم كه او را به ظلم بكشتند . مىخواهيم كه تو با ما باشى و ما را مدد و معونت كنى . احنف گفت : اى عايشه ، اى امّ المؤمنين ، بايد كه بر زفان تو هرگز بيرون صدق و صواب نرود ، امّا بدان خدايى كه عالم الأسرار و الخفيات است ، بر تو سوگند مىدهم كه كلمه‌اى خواهم پرسيد چنان كه گفته‌اى و فرموده‌اى ، بيان كنى . عايشه گفت : آن چه كلمه است ؟ أحنف گفت : آن روز كه امير المؤمنين عثمان را در سراى محاصره كرده عزم كشتن او گردانيده بودند ، تو را گفتم اگر عثمان را بكشند ، من با كدام كس بيعت كنم ، تو فرمودى با على ( ع ) كن ، چنين بود يا نه ؟ عايشه گفت : همچنين بود اى احنف . تو را آن روز چنين گفتم و ليكن امروز چيزهاى ديگر ظاهر گشت كه ما بدان از تو عالمتريم . أحنف گفت : من اين ندانم و ليكن من هرگز با على ( ع ) كه پسر عمّ [ 2 ] و داماد
هامش
[ ( 2 ) ] خ : با على كه برادر و پسر عمّ و . . .