( 1 )
لا تكونى صاحب كلاب الحوأب و لا يغرّنّك الزّبير و طلحة فإنّهما لا يغنيان عنك من اللّه شيئا .
يعنى ، اى عايشه زنهار كه آن زن نباشى كه سگان آب حوأب در روى او بانگ كنند و بفريبد تو را سخن زبير و طلحه كه ايشان هيچ چيز از تو باز ندارند و در قبول سخن ايشان تو را هيچ منفعت نباشد .
اى عايشه ، اين كلمات مبارك مصطفى ( ص ) را فراموش مكن و از آن ساعت كه آن حضرت تو را اين وصيّت كرده ، بينديش .
عايشه چون از امّ سلمه اين سخنان بشنيد ، او را خوش نيامد و آزرده خاطر از نزد امّ سلمه بيرون شد و با طلحه و زبير و جماعتى از بنى اميّه و لشكر از مكّه به جانب بصره روان شدند . چون ايشان از مكّه بيرون و به سوى بصره توجّه نمودند ، امّ سلمه نامهاى نوشت به امير المؤمنين على ( ع ) بر اين مضمون :
امّا بعد ، بدانند امير المؤمنين على ( ع ) كه طلحه و زبير و عايشه در مكّه جمعيّتى ساختهاند و رأى زدهاند كه طلب [ 168 الف ] خون عثمان كنند و در صحبت و موافقت عبد اللّه بن عامر به جانب بصره روان شدند . خداى تعالى كار ايشان از تو كفايت كناد و اگر نه آنستى كه خداى تعالى زنان را نهى فرموده است از آنچه از خانه بيرون آيند و رسول خداى ( ص ) در اين معنى مبالغتها فرموده ، من كه امّ سلمهام ، بيرون آمدمى و در موافقت لشكر تو بر آن سمت كه حركت كردهاند ، مىرفتمى . امّا عذر ظاهر است ، در خلاف امر خداى تعالى و اشارت محمّد مصطفى ( ص ) نتوانم كرد ، عمر بن أبى سلمه ( 412 ) كه فرزند من است و حضرت رسول ( ص ) او را دوست داشتى ، به خدمت تو فرستادم تا در خدمت تو به هر كارى كه اشارت فرمايى قيام نمايد .
نامه را پيچيد و به پسر خويش عمر داد و او را به خدمت امير المؤمنين فرستاد . اين عمر بن أبى سلمه مردى سخت پارسا و عالم و عاقل بود . امير المؤمنين على ( ع ) را حضور عمر بن أبى سلمه موافق افتاد و نامهء امّ سلمه را بدانچه نوشته بود تحسين فرمود و عفّت و صلاح و سلامت و عقل و ديانت او بستود .
هم در اين زمان امّ الفضل ، دختر حارث ، نامهاى نوشت به امير المؤمنين على ( ع ) بدين مضمون :
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 409
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٤٠٩