( 1 ) امّا بعد ، بداند امير المؤمنين كه طلحه و زبير و عايشه عزيمت بصره دارند و مردم را بر جنگ و محاربت تو ترغيب داده و چنين در افواه انداختهاند كه ما ، خون عثمان طلب مىكنيم ، و عن قريب به جانب بصره روان خواهند شد .
خداى تعالى يار تو است و تو بر حقّى ، و زود باشد كه ظفر و نصرت تو را رو نمايد . و السّلام .
اين نامه را به مردى داد ظفر [ 15 ] نام از جهينه ( 413 ) كه عقلى و فصاحتى داشت و او را صد دينار نقد داد و فرمود : تا حال تو را مراعات كردم و بعد از اين هم در حقّ تو احسان كنم . جهدى كن تا هر چه زودتر به خدمت امير المؤمنين على ( ع ) برسى و اين نامه به دو رسانى .
جهنى روى به راه آورد و تعجيل و مسارعت مىنمود تا به ظاهر مدينه به جماعتى از ياران امير المؤمنين على ( رضى ) رسيد . چون او را ديدند پرسيدند : از كدام جانب مىآيى و چه خبر دارى ؟
جهنى كيفيّت احوال و اخبار تقرير كرد و نوشته را به على ( رضى ) رسانيد .
امير المؤمنين على ( ع ) چون بر مضمون آن وقوف يافت محمّد بن ابى بكر را بخواند و گفت :
شنيدهاى كه خواهر تو عايشه چه انديشه كرده است و چه خيال در خاطر گذرانيده ؟ اولا از خانه [ 168 ب ] كه خداى تعالى او را به ملازمت آن فرموده است ، بيرون آمده و ثانيا طلحه و زبير را بر مخالفت من تحريض نموده ، جمعيّتى ساخته و به عزيمت محاربت و منازعت من به جانب بصره رفته .
محمّد چون اين سخن از على بشنيد ، گفت :
يا امير المؤمنين اين امر سهل است . خداى عزّ و جلّ يار تو است تو را ظفر دهد و فرونگذارد .
مسلمانان در خدمت و موافقت تويند . اين كار به عون حقّ تعالى چنان كه دل تو مىخواهد ، كفايت شود و به مخلص رسد - إن شاء اللّه .
پس ، امير المؤمنين على ( ع ) فرمود كه مردمان را به مسجد خوانند . چون حاضر آمدند ، گفت :
هامش
[ ( 15 ) ] ب . ل : صفر .