( 1 ) عايشه و طلحه و زبير را نصيحت مىكنم كه در قبول آن ايشان را خيرى و منفعتى تمام است و آن نصيحت اين است كه به شام نروند و معاويه را نشورانند و او را ناخوشدل نگردانند كه معاويه مردى است [ 167 الف ] محتال . آن وقت كه عثمان درمانده بود ، او را بخواند ، اجابت نكرد . توان دانست كه در آمدن به نزد عثمان و مدد فرستادن چه غرض است . معاويه به مدد عثمان آمدى ، عثمان را آن واقعه هرگز نيفتادى .
بر اين منوال بيتى چند بگفت و بر دست شخصى ناآشنا به مكّه فرستاد و آن مرد كاغذ را بياورد و از ديوارى كه در مقابل مجلس ايشان بود ، بياويخت . چون طلحه و زبير آن كاغذ را بديدند ، بياوردند و بخواندند ، دانستند كه حيلهء معاويه است و آن سخنان از آن اوست ، پس ، عزيمت به جانب شام در توقّف داشتند .
هم در اين زمان عايشه به نزد امّ سلمه ( 411 ) كه منكوحهء حضرت رسالت ( ص ) بود و در مكّه مقام داشت ، آمد و گفت :
اى امّ سلمه ، قرب تو به نزد محمّد مصطفى ( ص ) معلوم است و تو از همهء زنان مصطفى بزرگترى . اول زنى كه با رسول خدا ( ص ) هجرت كرد ، تو بودى و تحفى كه به جهت پيغمبر ( ص ) آوردندى ، اشارت به خانهء تو كردى و نصيب هر يك از ما از خانهء تو فرستادى . اكنون بر تو روشن است كه مخالفان در حقّ عثمان از ظلم و عدوان چه كردند .
انگار من در آن جماعت در آنچه كردند ، بر آن است كه از او توبه خواستند و او توبه كرد و از چيزهايى كه آن جماعت را موافق نمىافتاد ، اعراض نموده به خداى تعالى بازگشت .
ايشان سخن او را باور نداشتند و او را بكشتند . عبد اللّه بن عامر چنين مىگويد كه در بصره قريب صد هزار مرد شمشير زن كه به خونخواهى عثمان جمع آمدهاند . از آن مىانديشم كه نبايد ميان ايشان محاربتى افتد و خونها ريخته گردد . عزيمت آن دارم كه از جهت اصلاح ذات البين بدان جانب روم ، تو را بايد كه با من موافقت نمايى و در مصاحبت من بدان جانب آيى ؛ باشد كه به عون حقّ تعالى اين كار به دست ما به اصلاح آيد .
امّ سلمه گفت : اى دختر ابو بكر ، من در اين معنى تعجّب مىكنم كه تو خون عثمان طلب مىكنى . نه تو مردمان را بر كشتن او تحريض مىنمودى و او را پير كفتار
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 407
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٤٠٧