( 1 ) در مدينه نشستهاند و فرزندان عثمان كه وارث اين امرند ، همانجا حاضرند . جماعتى از مهاجر و انصار و اكابر صحابه و اركان دين و امّت به امير المؤمنين على ( ع ) كه جلال قدر و منزلت و رفعت او ظاهر است ، بيعت كردهاند و همگان بر امامت و خلافت او متفق شدهاند . اگر امير المؤمنين على ( ع ) امارت اين خطّه بر تو برقرار بدارد و تو را مثالى نويسد ، مطاوعت نماييم و فرمان او را به سمع و طاعت تلقّى واجب دانيم و اگر تو را معزول كند و بر ما اميرى ديگر فرستد ، فرمان او را باشد . اين ساعت تو بر چه كارى كه از لشكر و عدّت و آلت مىخواهى كه زير فرمان تو بر عليه امير المؤمنين على ( ع ) قيام كنند ؟ اين محال امرى است و نشدنى كار . [ 12 ]
چون عبد اللّه بن عامر دانست كه مردمان بصره به مخالفت امير المؤمنين على ( ع ) با او موافقت نخواهند كرد ديگر چيزى نگفت و به سراى خويش شد . پس ، نايبى از جانب خويش در بصره بگذاشت و در نيم شب از بصره به جانب مدينه بگريخت تا آنجا رود و احوال خلافت امير المؤمنين على ( ع ) معلوم كند كه بر چه منوال است . چون به مدينه رسيد ، اول طلحه و زبير را دريافت . ايشان گفتند :
چرا آمدى و بصره را از دست دادى و اموالى كه داشتى ضايع كردى ؟ مگر از على ( ع ) ترسيدى ؟ [ 165 ب ] او با تو چه توانست كرد ؟ چندان آنجا مىبايست بود كه ما به نزد تو بيامديمى .
و وليد بن عقبه بن ابى معيط هم او را از آمدن به مدينه ملامتها كرد و گفت :
در بصره مىبايست مقام كرد و چنان شهرى از دست نمىبايست داد كه اين كار تو نابخشودنى گناه است .
القصّه كار بر امير المؤمنين على ( ع ) شوريده شد و از اطراف و جوانب خللها ظاهر گشت و دشمنان و حاسدان در اطراف و اكناف پديدار . هر كجا عمّال خويش مىفرستاد ، تمكين نمىكردند و عمّال آن حضرت بى نيل مقصود مراجعت مىكردند الّا اهل كوفه و بصره و مصر و بعضى از نواحى حجاز كه در فرمان او بودند . امير المؤمنين على ( ع ) چون حال بر اين منوال ديد ، دانست كه نايرهء فتنه افروخته خواهد شد . ياران خويش را گفت :
اينك آنچه من در اوّل اين كار مىانديشيدم ، ظاهر شد و جماعت مفسدان و اوباشان دست به فتنه و فساد برآوردند و پاى از جادّهء اطاعت و متابعت به مخالفت و عداوت بيرون
هامش
[ ( 12 ) ] خ . ل . چ : « اين محال . . . كار » حذف شده است .