( 1 ) پس ، از حجّاج پرسيد : چه كسان با على ( ع ) بيعت كردند ؟
گفت : جملهء مهاجر و انصار و اعيان حجاز و يمن و اكابر كوفه و معارف مصر با على بيعت كردند . البتّه تا اين وقت سادات بصره هم با على بيعت كرده باشند ، مع ذلك لشكر شام كه در خدمت و موافقت تويند و عدّت و آلت وافر ساخته اضعاف لشكر على ( ع ) است ، كار او هنوز چنان منتظم نگشته است و مهمّات او استحكامى نپذيرفته [ 5 ] كه از مدينه تواند جنبيد . امروز لشكرى كه تو دارى ، همه موافق تويند . لشكر يك دل و موافق اگر چه به عدد اندك باشد ؛ بر لشكر فراوان كه موافق نباشد غلبه كند ، [ 164 الف ] فكيف لشكر تو خود زيادت از لشكر اوست و همه موافق و مطيعند . فى الجمله وقت آن است كه با على ( ع ) مخالفتى كرد و پيش از آنكه او قوّتى گيرد و عدّت سازد بايد بر سر او رفت و كار او بايد ساخت . چون كار او نظمى و نظامى يابد ، يقين است كه شام را با تو نگذارد [ 6 ] و به حجاز و عراق بىشام راضى نشود و تو را اگر حجاز و عراق نباشد كه شام در دست تو باشد ، راضى باشى ؟
معاويه گفت : و اللّه اى حجّاج راست گفتى و من پشيمان شدهام كه امير المؤمنين عثمان را مدد نكردهام و از آنچه از من يارى خواست ، او را يارى ندادم . اگر او را يارى كردمى ، كس بر او چيره نشدى و در اين معنى سخت غمندهام .
پس ، معاويه در اين باب قصيدهاى بگفت و انواع تحسّر بر وفات عثمان و اهمال كردن در يارى و مددكارى او در آن قصيده درج كرد و عزيمت طلب خون او و انتقام بر اين جمله كه در خاطر كرده بود و مىانديشيد در بيان آورد . قصيده مشهور شده ، به مدينه رسيد و مغيرة بن شعبه بشنيد به نزد امير المؤمنين على ( ع ) آمد و گفت : نصيحتى دارم اگر امير المؤمنين قبول كند ، به عرض رسانم .
امير المؤمنين فرمود : ببايد گفت .
مغيره گفت : يا امير المؤمنين جانب معاويه نگاه مىبايد داشت كه پسر عمّ عثمان است و اين وقت ولايت شام در دست اوست و من در خلافت تو از مخالفت هيچ كس نمىترسم مگر از مخالفت او . اگر رأى بر امير المؤمنين صواب آيد ، چندى او را استمالت فرمايد و ولايت شام بر او مقرّر دارد و به تجديد مثالى فرستد تا معاويه دلخوش گشته ، انديشه ديگر نكند ، دشمنان ديگر كه بر اطرافند چون اين خبر بشنوند كه امير المؤمنين على ( ع ) معاويه را استمالت فرموده و شام را در دست وى بنهاده ، دلهاى ايشان به خدمت
هامش
[ ( 5 ) ] ت : مهمّات او ملتيهم نشده .
[ ( 6 ) ] س : شام تو را نباشد .