تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
( 1 ) را مىبيند و خاموشى مىگزيند . عاقبت الامر معاويه اين داستان بشنود و اين ابيات در مدينه فاش گشته به سمع امير المؤمنين رسيد . جماعتى از مسلمانان قصد كشتن مروان كردند . امير المؤمنين نگذاشت و فرمود : دست از او بداريد و او را مرنجانيد . او مرا بد گفته نه شما را . وليد بن عقبه شعر مروان بشنود و او را بر آن ملامتها كرد .

2 . آغاز مخالفتها با على ( ع )

مخالفت عايشه با على

چون عايشه حج بگزارد و به جانب مدينه بازگشت ، عبيد بن سلمة اللّيثى كه معروف به ابن امّ كلاب [ 1 ] بود عايشه را استقبال كرد . عايشه از او پرسيد : حال چيست ؟ عبيد گفت : عثمان را بكشتند . عايشه پرسيد : بعد از آن چه كردند ؟ گفت : با علىّ بن ابى طالب ( ع ) بيعت كردند . عايشه گفت : كاشكى آسمان بر زمين افتادى تا اين روز نديدمى و اين نشنيدمى . به خداى كه عثمان را به ظلم بكشتند و خون او بىجرم ريختند ، و اللّه كه يك روز از عمر عثمان از جملهء عمر على ( ع ) بهتر بود . [ 2 ] از پاى ننشينم تا خون عثمان را طلب نكنم . عبيد گفت : چرا چنين مىگويى ؟ نه تو در حقّ على ( ع ) ثناها مىفرمودى و مىگفتى كه امروز در روى زمين هيچ كس در نزد خداى سبحانه از على بو طالب ( ع ) گراميتر نيست ؟ اكنون چرا او را دشمن مىدارى و خلافت او را نمىپسندى ؟ نه هم تو مردمان را بر كشتن عثمان تحريص مىكردى كه اين پير كفتار را بكشيد ؟ اكنون چه افتاده كه چنين مىگويى ؟ عايشه گفت : در آن وقت اين سخن مىگفتم ، اكنون چون خبر آن يافتم ، از آن بازگشتم . عثمان از شما توبه خواسته بود . چون توبه كرد و از گناهان پاك شد ، او را
هامش
[ ( 1 ) ] ل . م . چ : ابن كلاب . [ ( 2 ) ] ت . چ : « و اللّه كه . . . بود » را ندارد .