تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
( 1 ) امير المؤمنين فرمود : با من به حجّت سخن مىگويى اى سعد . تو را صورت آن است كه كسى بر خلاف وحى منزل سخن تواند گفت يا كارى تواند كرد . قرار ميان مهاجر و انصار و كافهء مسلمانان آن است كه با ايشان به كتاب خداى سبحانه و سنّت مصطفى ( ص ) كار كنم . اگر تو را موافقت مىافتد ، بيعت كن و الّا برو در خانهء خويشتن بنشين كه تو را به هيچ كار اكراه نكنم . عمّار ياسر گفت : اى سعد ، بترس از خداى سبحانه كه بازگشت همه خلق بدوست . امير المؤمنين على ( ع ) خليفهء بر حقّ است و مقامات مشهور و مآثر مذكور او از شرح مستغنى . بعد از آنكه مهاجر و انصار به خلافت او راضى شدند و دست او به بيعت گرفته‌اند ، تو را به بيعت خود مىخواند عذر [ 18 ] مىآورى و از او شمشيرى مىخواهى كه آن را لبى و زفانى باشد . نيكو نيست اينكه مىكنى . مگر در دل انديشه‌اى ديگر دارى ؟ در اثناى اين مقال امير المؤمنين كس فرستاد و مروان بن حكم ، سعيد بن عاص ، و وليد بن عقبه را كه در خانهء خويشتن نشسته بودند و از بيعت تخلّف كرده ، بخواند و ايشان را گفت : چه بوده است شما را كه نزد من نمىآييد و از بيعت تخلّف مىنماييد ؟ [ 162 ب ] وليد بن عقبه سخن آغاز كرد و گفت : يا امير المؤمنين ما بر چه اميد با تو بيعت كنيم و با كدام چشم در تو نگريم ؟ پر و بال ما بركندى و سينهء ما را پر از كينه كردى . پدر مرا در جنگ بدر تو كشتى . اما سعيد بن العاص ؛ پدر او را كه مهتر و سرور بنى اميّه بود ، روز جنگ بدر تو كشتى . امّا مروان بن حكم ؛ پدر او را امير المؤمنين عثمان به مدينه آورد و گفتى در حقّ او آنچه گفتى . رأى عثمان را در آن ضعيف شمردى و به خطا منسوب كردى . حال ما هر سه با تو اين است كه شرح داديم . به چه نوع با تو بيعت كنيم و به كدام دل تو را دوست داريم ؟ خود انصاف بده ، مع ذلك اگر با تو بيعت مىبايد كرد ، بدان شرط با تو بيعت كنيم [ كه ] كشندگان عثمان را بازكشى و اگر از ما سهوى يا خطايى در وجود آيد ، عفو كنى كه آدمى بىسهو و زلّت نتواند بود و اگر اجازت خواهيم كه به نزديك پسر عمّ خويش يعنى ، معاويه به شام رويم ، ما را اجازت دهى و از رفتن به نزد او منع نكنى . امير المؤمنين على ( ع ) جواب داد : كينهء شما بر من به حقّ نيست . آن كينه كه از من در دل گرفته‌ايد ، از بارى سبحانه در دل مىبايد گرفت . حديث كشتن كشندگان
هامش
[ ( 18 ) ] ل . ش . چ : غدر .