( 1 ) بعد از آن عمّار ياسر به خدمت امير المؤمنين على ( ع ) آمد و گفت :
اى امير المؤمنين ، جملهء وضيع و شريف طوعا و كرها ، اختيارا و اضطرارا آمدند و بيعت كردند . جماعتى از معارف ماندهاند چون عبد اللّه بن عمر ، محمّد بن عمر بن مسلمه ، اسامة بن زيد ( 401 ) ، حسّان بن ثابت ( 402 ) ، و سعد بن مالك . اگر امير المؤمنين مصلحت داند ، ايشان را بخواند و استمالت فرمايد تا به خدمت بيايند و در بيعت تو با مهاجر و انصار موافقت نمايند .
امير المؤمنين على ( ع ) فرمود : اى عمّار ، كسى كه با ما رغبت ندارد و ما را نيز با او حاجتى نيست چه واجب است ديدار او ؟ [ 162 الف ] اشتر نخعى گفت : اى امير المؤمنين ، ايشان را خواندن مصلحت باشد تا بيعت كنند . اگر چه ايشان در خدمت مصطفى ( ص ) سوابق داشته باشند و بر جماعتى از ما مقدمند ، امّا ، اين كارى است كه همگان را رغبت مىبايد كرد و موافقت مىبايد نمود تا هيچ كس را مجال مقال نباشد . ايشان را بخوان تا بيعت كنند . امروز كه كار بر زفان است ، نبايد كه فردا به سيف و سنان بيفتد . مردمان از جهت صلاح كار خويش در متابعت تو رغبت مىكنند ، تو نيز صلاح كار خويش نگاه دار و همگان را بر خدمت و مطاوعت خود تحريض نماى .
امير المؤمنين گفت : اى مالك ، من مردمان را بهتر از تو مىشناسم . بگذار تا بر حسب رأى خويشتن روند .
زياد بن تميمى بر پاى جست و گفت : هر كس كه در خدمت و بيعت تو رغبت نكند ، ما را از او منفعتى نباشد و كسى را كه به اكراه در بيعت آرند ، حسابى بر نتوان گرفت . آن جماعت اگر رشد خويشتن بازيابند و به طوع و رغبت به خدمت تو شتابند و بيعت كنند ، نيكو باشد و الّا دست از ايشان بدار .
پس ، سعد وقّاص پيش آمد و گفت : اى امير المؤمنين ، سوگند به خدا كه مرا هيچ شكّ نيست كه تو به خلافت اين امّت بر حقّى و در دين و دنيا مأمون و ايمنى ، الّا آن است كه جماعتى هم از ما به تو در اين كار منازعت خواهند كرد . اگر مىخواهى كه من با تو بيعت كنم ، مرا شمشيرى ده كه او را زفانى و دو لب باشد و سخن تواند گفت و ميان حقّ و باطل فرق تواند كرد . [ 17 ]
هامش
[ ( 17 ) ] س . ل . م : صحبت سعد وقّاص را ندارند .