تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
( 1 ) و او را شمشيرى بزد . عبد اللّه بيفتاد و جان داد . پس ، غلامى از غلامان امير المؤمنين عثمان بر عبد الرّحمان حمله كرد . اشتر نخعى درآمد و او را شمشيرى بزد و بكشت . غلامى ديگر حمله كرد . اشتر او را [ نيز ] بكشت و بر عبد اللّه بن زمعه [ 214 ] حمله كرد او را بكشت ، و بر آن راضى نشده عبد اللّه بن ميسرة بن عوف الساق [ 215 ] را - كه از جملهء عباد الصالحين بود - هم در آن گرمى زخمى بزد و بكشت . پس ، قصد امير المؤمنين عثمان كرد و به نزديك او آمد تا او را بكشد . چون امير المؤمنين را تنها ديد ، هيچ مبالغتى ننمود . عثمان به جانب او التفات نمود . اشتر از او شرم داشت و از ملامت خلق برانديشيده ، بازگشت . مسلم بن كثّير الكوفى [ 216 ] آواز داد : اى اشتر ، عزم كردى كه او را بكشى . چون به نزديك او رسيدى ، بترسيدى و بازگشتى ؟ اشتر گفت : نترسيدم و ليكن او را تنها ديدم . هيچ كس را نداشت كه مرا از او دفع كند . شرم داشتم و از پيش او بازگشتم . پس ، محمّد بن ابى بكر ( 384 ) بى هيچ تردّد و توقّف در آمد و به نزد امير المؤمنين رسيد . چون او را ديد گفت : هان اى پير كفتار ، هوش دار . عثمان گفت : من عثمان بن عفانم و خليفهء رسول خدا محمّد مصطفى ( ص ) ، و تو از جملهء دروغگويانى كه مرا اهانت مىكنى . محمّد دست بزد و محاسن عثمان بگرفت و گفت : خداوند تو را خوار كند . چگونه مىبينى صنع خداى را در حقّ خويش ؟ امير المؤمنين عثمان فرمود : خداى تعالى همه وقت با من نيكويى كرده است . از خداى تعالى بترس اى برادرزاده ، و دست از محاسن من بدار كه اگر پدر تو ابى بكر زنده بودى ، هرگز موى روى من نگرفتى و مرا اين توهين نرساندى . محمّد گفت : اگر پدر من زنده بودى ، هرگز بدان رضا ندادى كه از اين جنس كارهايى كه بيرون از جادّهء شريعت است ، مىكردى . امير المؤمنين دست دراز كرد و مصحف قرآن را كه بر دست راست نهاده بود برگرفت و گفت :
هامش
[ ( 214 ) ] س . م : عبد اللّه بن رمغه . [ ( 215 ) ] ت . س . چ : عبد اللّه بن سافه . [ ( 216 ) ] چ . ت : مسلمه بن كشير . . . ،