( 1 ) سخن اين كافر مشنويد و عزيمتى كه داريد به امضاء رسانيد .
القصّه ، يكى از آن قوم پارهاى هيزم برگرفت و آتش در آن زده آن را بياورد و بر اول در از سراى عثمان نهاد . آتش در درگرفت و در نخستين بسوخت و دهليز بيفتاد . پس ، آتش بر در دوّم زدند . بسوخت و بيفتاد . عثمان گفت : اين مردم كه در سراها را آتش زدند خيال بىمروتى دارند ؛ عاقبت خير باد . آن قوم چون درهاى سراى را بسوختند و دهليزها بيفتاد ، غلو كردند و غوغا آورده ، خويشتن را در سراى امير المؤمنين انداختند . عثمان در آن روز روزهدار بود و چنين گويند كه آن روز روز پنج شنبه يا روز آدينه بود از ماه ذى الحجّه هفده يا يازده روز گذشته ، [ از ] سنهء خمس ثلاثين . حسن بن على و عبد اللّه بن عمر الخطّاب در آن وقت پيش عثمان نشسته بودند . عثمان روى به حسن آورد و گفت :
اى برادرزاده ، دل پدر به جانب تو نگران باشد و در اين ساعت بر دل او از جهت تو تفكّر و تردّد خواهد بود . به خداى ربّ العزّه تو را سوگند مىدهم كه برخيز و به سعادت بازگرد ، و خويشتن را در رنج مدار كه من به رضاى خداى تعالى تن در دادهام در دست اين قوم .
[ 157 ب ] حسن برخاست و از نزد عثمان بيرون آمد و عبد اللّه بن عمر هم كه در خدمت بود در موافقت حسن برخاست و بيرون آمد . عثمان مروان را گفت : سوگند بر تو مىدهم كه جنگ نكنى .
مروان گفت : يا امير المؤمنين ، سوگند بر تو مىدهم كه ما را از جنگ باز ندارى .
نمىبينى كه دشمنان غلبه كردهاند و در سراى درآمده مردم را ايذا مىرسانند و مىرنجانند ؟
پس ، مروان بن حكم ، سعيد بن العاص [ 208 ] ، مغيرة بن اخنس [ 209 ] ، عبد اللّه بن ربيعه [ 210 ] ، عبد اللّه بن عبد الرّحمان بن العوّام و جمعى از خويشان و متصلان و موالى و بندگان امير المؤمنين عثمان بر آن جماعت كه خويشتن را در سراى امير المؤمنين افگنده بودند ، به اتفاق حمله كردند و ايشان را از سراى امير المؤمنين بيرون انداختند . پس ، امير المؤمنين عثمان بندگان خويشتن [ را ] ديد كه سلاح پوشيده و شمشيرها بيرون كشيده و ساختهء جنگ شدهاند فرمود : اگر رضاى من و خشنودى خداى سبحانه مىخواهيد با اين قوم جنگ مكنيد . سلاح بنهيد كه من خود را تسليم به قضاى خداى سبحانه كردهام و دل بر حكم بارى تعالى بنهادهام . ( 381 )
هامش
[ ( 208 ) ] ل : سعد العاص .
[ ( 209 ) ] چ . ل : مغيرة بن اقنس .
[ ( 210 ) ] ت . س . م : عبد اللّه ربيع .