( 1 ) در اثناى آن حال ديدند كه از بام و در سراى امير المؤمنين سنگ روان شد و قومى از مخالفان در سراى حزم الأنصارى [ 211 ] كه متصل سراى امير المؤمنين بود ، در شده بودند و از آن سراى سنگ و كلوخ بر سراى عثمان مىانداختند و مردمان را مجروح مىكردند و بانگ مىزدند :
اين سنگ ما نمىاندازيم ، بلكه اين سنگها از جانب پروردگار مىآيد .
عثمان جواب داد : دروغ گفتيد اى ابلهان . اگر اين سنگها از آسمان آمدى از من در نگذشتى و خطا نشدى .
پس ، آن قوم از هر جانب غوغا كردند و ديگر نوبت خويشتن را در سراى امير المؤمنين انداختند و شمشيرها از نيام بركشيده ، بر متّصلان عثمان حمله آوردند . عثمان بر سر مصلّى نشسته بود و هيچ حركت نمىكرد . چون غوغا بسيار شد و مردمان با يك ديگر افتادند ، متّصلان امير المؤمنين گفتند :
اين مردم خيال بدى دارند و تو روزهاى . وقت آن است كه افطار كنى و ما را بفرمايى كه در پيش تو جنگ كنيم ، و تا قدرت داشته باشيم با ايشان بكوشيم .
امير المؤمنين ايشان را گفت : هر چه تقدير ربّانى است بر آن راضيم و تن در دادهام . البتّه روزه نخواهم گشاد كه مصطفى ( ص ) انتظار مرا دارد .
پس ، مغيرة بن الاخنس شمشير بركشيد و پيش آن قوم باز شد و بر رفاعة بن رافع الأنصارى ( 382 ) حمله كرد . رفاعه نيز با او در آويخت . هر دو به شمشير جنگ مىكردند .
رفاعه شمشيرى بر مغيره حواله نمود و او را كشت . آنگاه مروان بن حكم شمشير بركشيد و بر ايشان حمله كرد . حجّاج بن غزية الأنصارى [ 212 ] قصد او كرد و شمشير بر گردن مروان بزد . زره او بريده ، شمشير بر گردن او رسيد و مجروح گرديد . مروان بگريخت و در ميان زنان پنهان شد . ( 383 ) عبد اللّه بن عبد الرّحمان بن العوّام پيش آمد و در برابر آن قوم بايستاد و گفت :
آخر شرم داريد و از خداى تعالى بترسيد و قصد امير المؤمنين نكنيد ؛ چه مىدانيد كه اطاعت او بر جمله شما فريضه است . خليفه كه به كتاب خداى تعالى و سنّت محمّد مصطفى ( ص ) با شما كار مىكند ، چون او را بكشيد ، فرداى قيامت چه عذرى آريد ؟
[ 158 الف ] هنوز اين سخن بر زبان داشت كه عبد الرحمان بن حنبل الجمحى [ 213 ] در دويد
هامش
[ ( 211 ) ] ل . خ : حرم الانصارى .
[ ( 212 ) ] خ . ب . ل : رقاع بن رافع .
[ ( 213 ) ] ت . م : عبد اللّه بن . . .