( 1 ) و موالى تو آنجايند . چون آنجا رسى ، ايمن شوى . از اين جماعت هيچ كس را نباشد كه آنجا آيد و قصد تو كند . سيّم آن است كه رضا دهى تو را و اهل و فرزندان تو را بر اشتران بنشانم و به بصره برم كه جماعتى دوستان و خدمتكاران من از قبيلهء ازد كه در حقّ ايشان شفقتها كردهام آنجايند . چون در ميان آن قوم باشيم ، دشمنان قصد ما نتوانند كرد ، و اگر قصد كنند ، به مدد آن جماعت ايشان را دفع كنيم .
امير المؤمنين عثمان را اين هر سه انديشه موافق نيفتاد و گفت :
هيچ يك نخواهم كرد و به هيچ وجه از مدينه بيرون نخواهم شد . هر چه خواهد بود بدان راضيم .
مخالفان امير المؤمنين عثمان اجتماع كرده و بر كشتن عثمان عزم كلّى نمودند . اسامة بن زيد [ 156 ب ] پيش على ( رضى ) آمد و گفت :
اى ابو الحسن ، اين قوم قصد كلّى كردهاند كه عثمان را بكشند . مرا در خدمت تو اخلاص و اشفاقى است عظيم و تو به نزديك من از سمع و بصر عزيزترى . مصلحت آن است كه تو از مدينه بيرون روى و به سر ضيعت و اسباب خويشتن شوى تا كشتن او در حضور تو نباشد . اگر در مدينه حاضر باشى و او را بكشند مردمان زبان طعن دراز كنند و تو را در اين كار متّهم دارند . چون تو غايب باشى ، سخن كمتر كنند و تو را در كار او به تقصيرى منسوب ندارند .
على گفت : اى ابو محمّد ، من در اين حادثه كارى ندارم و به دست من چيزى نيست . آنچه بر من از نصيحت و موعظه بود ، گفتم و در آن باب تقصيرى نكردم . چون او نصيحت مردمان نشنود و همگان را به غرض منسوب كرد ، ترك او گفتم و در گوشهء خانه نشستم . به خداى كه در كار عثمان مرا هيچ غرضى نيست ، بلكه اگر او بفرمايد و سخن كسى بشنود ، كار او را چنان كه چندين نوبت به اصلاح آوردم ، اكنون نيز تقصيرى جايز ندارم و او را در اين كار به قدر طاقت مدد دهم و شرّ اين قوم را از او دفع گردانم .
اين بگفت و فرزند خود حسن را بخواند و گفت :
اى فرزند ، به نزديك عثمان شو و او را بگوى كه پدر من دل به حال تو نگران دارد .
چنان كه از كسى شنود كه اين قوم در كار تو غلوّ مىنمايند و عزم كشتن مصمّم گردانيدهاند و نصيحت اصلا نمىشنوند . بنابر آن بسيار متردد و متفكّر مىباشم و مىگويم كه و اللّه من بر آن راضى نيستم كه تو در زحمت باشى و از جهت تو عظيم انديشهمندم . اگر
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 377
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٣٧٧