( 1 ) بالجمله مروان گفت : چون كار عثمان ساختى ، كنارى مىگيرى ؟
عايشه گفت : چنان مىدانى كه من عثمان را نشناختهام ؟ سوگند به خداى كه آرزوى من آن است كه عثمان را در غراره كنند و به جاى طوق در گردن من اندازند و من آن غراره را مىبرم تا به درياى سبز دراندازم .
مروان گفت : در پايان كار آنچه در دل نهان داشتى از پرده بيرون گذاشتى .
عايشه گفت : راست پندارى كه من از عثمان به تنگ آمدهام و او را امين نمىشناسم .
اين بگفت و به جانب مكّه روان شد . عبد اللّه بن عبّاس پيش او باز آمد [ 156 الف ] عايشه او را گفت :
اى عبد اللّه ، خداى تعالى تو را عقلى و فضلى و بيانى داده است . زينهار مردمان را از كشتن اين طاغى يعنى عثمان بازندارى كه او بر قوم خويشتن همچنان شوم است كه ابو سفيان روز جنگ بدر بر قوم خويشتن شوم بود .
اين سخن بگفت ، مركب براند و عثمان را در آن دربندان مضيق گذاشت .
پس ، سعيد بن العاص كه والى كوفه بود به نزديك امير المؤمنين عثمان آمد و گفت :
در اين كار انديشه كردهام و در امر تو رأى زده [ ام ] .
عثمان گفت : ببايد گفت .
سعيد گفت : موسم حجّ است و وقت آن است كه بدان جانب مىبايد رفت .
صلاح مىبينم كه لبيك زنان بر صفت آنكه به حجّ روند از اين سراى بيرون آيى و روى به جانب كعبه آرى . چون آن قوم ببينند كه عزيمت حجّ كرده و به جانب مكّه روان شدى امّيد مىدارم كه هيچ كس با تو تعلّقى نسازد و تعرّضى نرساند . چون به مكّه رسى [ به ] يمن شوى و از اين گفتگوى باز رهى و از اين مضيق و شدت خلاصى يا بى .
عثمان گفت : لا و اللّه ، بر مدينه كه وطن مألوف و مسكن معهود محمّد مصطفى ( ص ) است ، موضعى ديگر اختيار نكنم .
سعيد گفت : تو را از سه كار يكى بايد كرد ، اوّل آن است كه دل بر جنگ و محاربت آن قوم نهى و ما خدمتكاران و خويشان تو هم دل بر آن نهيم . مردانهوار روى به كار آريم و با اين قوم جنگ كنيم ؛ يا ظفر يابيم يا همه كشته شويم . ديگر آنكه شتران نيك دارى ، برنشينى و به جانب شام روان شوى . معاويه با لشكر آراسته آنجاست و انصار
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 376
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٣٧٦