( 1 ) خلافت چگونه خواهد بود كلا و حاشا ظنّ شما خطاست . دست از اين بو العجبى بداريد و فضايل شريفه و سوابق جميله كه مرا در خدمت مصطفى ( ص ) است ياد كنيد و عزمى كه داريد فسخ كنيد كه اگر عزيمت ابطال من به امضا رسانيد ، شمشير فتنه كشيده بماند و بسيار خونها ريخته شود . [ 199 ] از خداى تعالى بترسيد و اينكه مىگويم به كتاب خداى عزّ و جلّ و سنّت مصطفى ( ص ) با شما كار مىكنم از من قبول كنيد و گفتهء مرا باور داريد . اينك كليدهاى بيت المال به شما مىدهم . با هر كس كه خواهيد بسپاريد و هر كس را كه مصلحت مىدانيد بر شهرها والى گردانيد . هر مقصودى و مرادى كه داريد ، بگوييد كه به انجاح رسانم و مقاصد و مطالب شما حاصل گردانم و در همه حال رضاى شما بجويم و اگر بر من دعوى مىكنيد كه نامه تو نوشتهاى ، حجّت و بيّنه بياريد و الّا من به خداى عزّ و جلّ كه جز او خداى ديگر نيست و دانندهء آشكارا و نهان است سوگند ياد مىكنم كه آن نامه را ننوشتهام و نفرمودهام و از آن خبر ندارم .
امير المؤمنين عثمان چون اين كلمات بر اين سياق بگفت و همهء قوم بشنيدند كسى جواب او نگفت . [ 155 الف ] پس ، جماعتى از مصريان گفتند :
اى عثمان ، ما تو را در اين مقالت باور نداريم . تو پندارى كه بهترين قومى [ و ] از اين جهت خداى تعالى تو را خليفه ساخته . تو خون مسلمانان را مباح دانى و هر روز يكى از صحابهء بزرگوار مصطفى ( ص ) را به دست و زبان برنجانى و از مدينهء رسول خدا ( ص ) بيرون كنى تا در غربت دور از قوم و عشيرت بميرند و بيت المال را بر خويشان خود بخش نمودى . اى عثمان ، از اين سخنان درگذر كه ديگر ما را تو نتوانى فريفت . بيرون از اين دو امر نتواند بود ؛ يا خود را از خلافت بيرون آر و به گوشهاى بنشين و كار خلافت به شورى بگذار ، و الّا تو را خواهند كشت .
امير المؤمنين عثمان دانست كه با اين قوم هيچ سخن در نخواهد گرفت . پس ، از بام فرود آمد و در سراى بنشست . عبد اللّه بن سلام ( 377 ) كه حبر جهودان بود و شرف اسلام يافته ، امير المؤمنين عثمان او را بخواند و گفت :
اى عبد اللّه ، نزديك اين جماعت شو و در اين باب كلمهاى چند با ايشان بگو ؛ شايد كه نصيحت تو قبول كنند و از اين خيال بازآيند . اين كار از دست تو برآيد و شرّ ايشان دفع شود .
عبد اللّه بن سلام نزديك آن قوم شد ، چون نزد ايشان رسيد ، او را مرحبايى بگفتند
هامش
[ ( 199 ) ] ل : كشيده بماند و بسيار خونها پايمال گردد .