تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
( 1 ) دانسته باشيد و شنيده كه يك روز رسول ( ص ) گفت ، خداى تعالى آن كس را بيامرزاد كه اين مربد [ 197 ] را بخرد ، من بخريدم و نزد مصطفى ( ص ) آمدم و گفتم كه آن مربد را كه فرموده بودى بخريدم . فرمود ، در مسجد بيفزاى تا ثواب آن تو را فزون باشد ، من چنان كردم و آن مربد را فرا مسجد دادم ؟ سعد و زبير گفتند : نعم ، همچنين بود كه تو مىگويى . [ 154 ب ] امير المؤمنين گفت : خداوندا ، بر اين معنى تو گواه باش . پس ، ديگر بار سوگند به ايشان داد و گفت : دانسته و شنيده‌ايد كه يك روز مصطفى ( ص ) فرمود ، خداى تعالى آن كس را بيامرزاد كه چاه رومه [ 198 ] را بخرد ، من آن چاه را خريدم و مصطفى فرمود ، آن چاه را سبيل كن تا مسلمانان از آن آب بخورند و فايده ببرند و تو را ذخيره باشد ، من اشارت مصطفى ( ص ) نگاه داشتم و آن چاه را سبيل كردم تا مسلمانان از آن آب مىخورند و فايده مىبرند ؟ سعد وقّاص و زبير گفتند : نعم ، همچنين بود . پس ، سيّوم نوبت سوگند به ايشان داد كه دانسته و شنيده‌ايد كه مصطفى ( ص ) عزيمت غزوه مىداشت و در انديشه بود كه كار لشكر را چگونه بسازد ؛ من آن كار به عهدهء خود گرفتم و كار ايشان بساختم و هر چيزى كه مسلمانان بدان احتياج داشتند تا از تو بند و مهار شتر مرتّب گردانيدم ؟ ( 376 ) سعد و زبير گفتند : نعم ، همچنين است كه مىگويى . همه بر اين جمله بودى . در تمهيد اساس خيرات و تشييد قواعد حسنات رغبتى صادق و حرمتى غالب داشتى ، و ليكن بعد از آن تبديل و تغيير به حال خويشتن راه دادى . امير المؤمنين عثمان گفت : سبحان اللّه ! آن روز كه امير المؤمنين عمر را وفات رسيد ، شما دعا كرديد و از خداى خواستيد كه اين كار به دست كسى افگند كه رحيم و عادل باشد ؟ گفتند : آرى چنين بود . عثمان گفت : پس ، گمان شما به خداى تعالى چگونه است ؟ مىپنداريد كه اين كار را آسان گرفت و دعاى شما را مستجاب نكرد ؟ يا گمان مىبريد كه اين سخن به حضرت ربّانى قدرى و قيمتى نداشت و بگذاشت كه هر كس كه خواهد در خلافت خوض كند ؟ و اگر گمان چنان داريد كه خداى تعالى ندانست كه عاقبت كار من در
هامش
[ ( 197 ) ] ت . م . چ : مريد ، ل : مربذ . [ ( 198 ) ] ت : چاره روم .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 372 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى