( 1 ) در مدينه كه نه بر عثمان كينه گرفت . بنى سليم از جهت عبد اللّه مسعود عظيم در خشم شدند و بنى مخزوم از جهت عمّار ياسر برآشفتند و بنى غفار از جهت ابو ذر غفارى در حركت آمده ؛ يك جا جمع شدند و به نزد على ( رضى ) رفته ، نامه را نزد او انداختند و حال باز گفتند . على چون آن نامه را بخواند و كيفيّت بشنود ، در بحر حيرت مانده ، تعجّبها نمود و در ساعت نامه را برگرفت و نزد عثمان آمد . نامه را پيش او انداخت و بگذاشت عثمان نامه را سر به سر مطالعه كرد . بعد از آن گفت :
نمىدانم كه كار تو بر كدام روى نهم ؟ مرا خواندى و التماس نمودى كه برو رضاى اين قوم حاصل كن [ 184 ] [ 152 الف ] به موجب اشارت تو برفتم . حيلتها كردم تا ايشان را راضى ساختم و نقار و غبارى كه ميان تو و ميان ايشان بود برگرفتم و اين كار تباه شده را به اصلاح آوردم . تو مرا ضامن گردانيدى و من پذيراى قول تو شدم و قبول كردم . ايشان بر آن اعتماد كردند و به دلى قوى و خاطرى جمع روى به وطن خويشتن آوردند . پنداشتم كه اين كار به مخلص رسيد و اين كدورت و غبار فرونشست و مسلمانان از محنت و منازعت باز رستند . خود واقعه اين است كه اكنون افتاده ، خود بگوى كه اين چه نامهاى است كه نوشتهاى و اين كدام كارى است كه كردهاى ؟ آخر مردمان اين فعل ناموزون را چه گويند و اين رأى و تدبير پر مكر و فنون را چه نام نهند ؟
امير المؤمنين عثمان گفت : اى ابو الحسن ، سوگند به خداى ربّ العزّه كه اين نامه من ننوشتهام و كسى را به نوشتن آن اشاره نكردهام . اين غلام را نفرمودهام كه به مصر رود و از اين معامله خبر ندارم .
على گفت : اين غلام غلام تو هست يا نه ؟
گفت : هست .
گفت : اين شتر شتر تو هست يا نه ؟
گفت : هست .
گفت : نامه به خطّ دبير تو و به مهر تو هست يا نه ؟
گفت : هست .
گفت : غلام تو بر شتر تو نامهاى مىبرد به خطّ تو و مهر تو ، و تو از آن خبر ندارى ؟ اين است عجب حالتى و اين است طرفه مقالى .
امير المؤمنين گفت : راست و صدق اين است كه من مىگويم كه اين را من
هامش
[ ( 184 ) ] ت : برو كار مردم سامان ده .