( 1 ) حاضرى را ؛ و اين حال شما را معلوم است .
گفتند : چرا به بيعت رضوان ( 367 ) حاضر نيامدى ؟
فرمود : شما مىدانيد كه در آن وقت حضرت رسول ( ص ) مرا كجا فرستاده بود و به وقت بيعت دست راست خويش بر دست چپ خويش زد و گفت دست راست من از جهت بيعت از آن من است و دست چپ من از آن عثمان . آخر دست چپ مصطفى ( ص ) چون دست راست من باشد . ( 368 )
گفتند : آن را چه مىگويى كه در جنگ احد پيغمبر را گذاشته ، بگريختى و آن گناهى بزرگ باشد . [ 170 ] جواب داد : خداى تعالى آن گناه از من در گذشته است و عفو فرموده .
گفتند : اين را چه مىگويى كه نيكمردان را بزدى و از شهر بيرون كردى .
جماعتى جوان كار ناآزموده و نادان را والى شهرها گردانيدى تا ايشان در خون و مال ما تصرّف كردند . آنان را كه از خانمان آواره كردى عطاى ايشان باز گرفتى تا در غربت در فراق فرزندان و عزيزان بمردند و كفن نيافتند و اگر يافتند ، به وجه ترحّم و صدقه بود .
[ 149 الف ] امير المؤمنين عثمان گفت : كسى را كه از وطن او بيرون كردم و به جاى ديگر فرستادم به ضمن آن مصلحتى داشتم كه آن كس پيوسته مرا بد مىگفت و دل مردمان بر من تباه مىكرد . مقام او را جاى ديگر اولىتر ديدم كه اگر او را هم در خانهء او بگذاشتمى ، بيم آن بودى كه مردمان را به هم برآوردى و متفرّق گردانيدى و اگر اين گناهى است ، من اوّل والى نيستم كه مرا زلّتى افتادست و گناهى در وجود آمده است .
اگر كسى از ايشان را در غربت وفات رسيده ، قاضى و حاكم ميان من و او خداى تعالى پسنديده است . اگر كسى از ايشان در غربت بمانده است و شما را آن گناه مىنمايد و مرا در آن متهم مىداريد ، كس فرستيد و او را باز آريد و اگر كسى را بىگناه بزدهام ، از خويشتن قصاص مىدهم بگوييد تا بيايد و از من قصاص بستاند . [ 171 ]
گفتند : عمّار ياسر را بىخطا زدى . او اوّل كسى خواهد بود كه از تو قصاص ستاند .
امير المؤمنين عثمان جواب داد : موجب ضرب عمّار آن بود كه در كارى كه پيش من آمده بود تعجيل كرد و روى ترش گردانيد . در روى من ، مرا ظالم خواند و حقّ و حرمت من نگاه نداشت . اكنون سهل است ؛ بگوييد تا بيايد و قصاص خويش از من
هامش
[ ( 170 ) ] ل : « و آن گناهى بزرگ باشد » حذف شده است .
[ ( 171 ) ] چ : « و اگر كسى . . . بستاند » حذف شده است .