( 1 ) الليثى [ 168 ] ، و سودان بن حمران المرادى [ 169 ] با چهارصد مرد از اهل مصر رسيدند و در مدينه جمع گشتند . پس ، جمعى ديگر كه ميان ايشان و عثمان غبار نقارى بود بديشان پيوستند [ 148 ب ] و با يك ديگر سخنها گفتند و مشورت كردند . ( 365 ) رأى همه بر آن قرار گرفت كه او را گويند كه ترك خلافت كند و الّا او را بكشند . بر اين اتّفاق كردند و اين سخن بر روى امير المؤمنين عثمان بگفتند . امير المؤمنين از خواندن ايشان عظيم پشيمان شد ، سود نداشت . بترسيد ، در سراى خويش شد و در فروبست . پس ، به بام برآمد و گفت :
اى مردمان ، از من چه مىخواهيد ؟ كدام كار از من ناپسنديده مىداريد تا آن را بدل كنم . مراد شما چيست تا بر آن جمله روم و رضاى شما نگاه دارم .
جواب دادند : آب آسمان از ما بازگرفتى و نمىگذارى كه چهارپاى ما پيرامون آن آب گردند .
امير المؤمنين گفت : آن آب را از جهت شتران صدقه بازداشت كرده بودم . اكنون چون شما را خوش نمىآيد ، مباح گردانيدم تا هر كه خواهد تصرّف مىكند .
گفتند : كتاب خداى را چرا پاره كردى و سوختى اى دشمن خداى ؟
عثمان گفت : قرائت بسيار شده و اقوال مردمان در آن باب مختلف گشته [ بود ] .
حذيفة اليمان به نزديك من آمد و گفت مردمان در قرائت سخن بسيار مىگويند . يكى مىگويد قرائت من خوبتر است و ديگرى مىگويد قرائت من فصيحتر است . خواستم كه اين خلاف از ميان مردمان برخيزد و بر يك قرائت قرار گيرد . در اين كار كه كردم جز خير و مصلحت مسلمانان نخواستم . اگر همچنان بگذاشتمى ، چيزها به قرآن الحاق كردندى كه از قرآن دور بودى و اختلاف كلمه در قرآن و قرائت ميان امّت پيدا آمدى . ( 366 )
گفتند : آن خود رفت . چرا با رسول خدا به غزوهء بدر حاضر نشدى ؟
امير المؤمنين گفت : در آن وقت زوجهء من رقيّه ، دختر رسول ، ضعفى تمام داشت و بيمارى ما لا كلام . مصطفى ( ص ) فرمود كه خاطر من به جانب او نگران است و تو را از اين غزوه معاف داشتم به نزديك او بايست و معالجتى مىكن تا صحّت يابد . چون حضرت به سعادت مراجعت فرمود ، مرا از غنايم بدر همچنان نصيبى عطا فرمود كه
هامش
[ ( 168 ) ] خ . چ . م . ل . س . ش : كنانة بن شير الحمى .
[ ( 169 ) ] س . ت : سودان بن حران . . . ، ل : سودا بن حران .