( 1 ) واليان و زبردستان را كار نازكتر باشد . آنچه دانستيم گفتيم و از گردن خويش بيرون كرديم ، بعد از اين فرمان تو را باشد .
چون عثمان اين سخنان از مصريان شنيد ، رنگ روى او متغيّر شد و ساعتى سر به جيب تفكّر فرو برد . بعد از آن سر برآورد و روى به ايشان كرده گفت :
اى قوم ، عظيم مبالغت كرديد و چندان سخن گفتيد كه نمىدانم كدام يك را جواب دهم . امّا حديث حكم بن العاص ؛ به سبب حركات ناهنجارى كه از او نسبت به حضرت رسالت پناه ( ص ) سر زده و آن حضرت را آزرده ساخته بود ، آن حضرت او را از مدينه بيرون كرد . [ 164 ] چون من به خلافت رسيدم به جهت قربت و قرابتى كه او را با من بود كس فرستادم و او را به مدينه بازآوردم . هيچ كس را از او در مدينه زيانى نبود و نيست و از او رنجى به كس نرسيده است . آنچه از او شكايت مىكنيد ، من در آن معنى جانب شما نگاه دارم و رضاى شما بجويم .
پس ، صلاح در آن ديد كه عمّال خويش را از شهرها بخواند و حجّت بر ايشان گيرد تا طريق نيكو سپرند و عدل و راستى ورزند و نامهاى به عمّال خويش و اهل آن شهر نوشت بر اين مضمون :
من به ظلم و ستم راضى نيستم و نبودهام . روا ندارم كه عمّال و نوّاب من خلاف حكم خداى تعالى كنند . سوگند بر شما مىدهم كه هر كس مرا با خويشتن حقّى مىشناسد و مىداند كه مرا طاعت مىبايد داشت ، چون بر مضمون اين مثال وقوف يابد ، در حال و ساعت روى به راه آرد و به مدينه نزديك من آيد و مرا حال نوّاب و عمّال باز نمايد تا اگر ظلمى مىكنند ، منع كنم و عادلى را به جاى ظالمى نصب فرمايم و جانب رعايا چندانكه واجب كند ، نگاه دارم - إن شاء اللّه و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه .
چون اين نامه به اهالى كوفه و بصره و مصر رسيد و مردمان را مضمون آن معلوم شد ، اوّل كسى كه از كوفه به مدينه رسيد اشتر نخعى بود با صد مرد از اهل كوفه و بر عقب او حكيم بن جبلة العبدىّ [ 165 ] ( 364 ) بود كه از بصره با دويست و پنجاه مرد به مدينه آمد و بر عقب او ابو عمرو بن بديل [ 166 ] ، وهب بن ورقاء الخزاعىّ [ 167 ] ، كنانة بن بشر
هامش
[ ( 164 ) ] ب . ش : بموجب كلمهاى كه از او شنيده بود و فرمان داده كه از مدينه بيرون رود .
[ ( 165 ) ] ب . چ : حكيم بن حبل ، ل : حكم بن جبل .
[ ( 166 ) ] ت . م : ابو عمر بن بريل ، چ . ل : عمرو بن بريل .
[ ( 167 ) ] ت . م . ل : وهب بن رقاء .