( 1 ) چون موسم حجّ فرا رسيد ، امير المؤمنين عثمان بن عبد اللّه بن عبّاس را بخواند و او را مقتداى حاج كرده ، به مكّه فرستاد تا مراسم و مناسك حجّ به اقامت رساند و آنچه شرايط رعايت جانب خلق باشد در آن [ 147 ب ] باب سعى نمايد . عبد اللّه بن عبّاس بر وفق اشاره عثمان برفت و در شعاير و شرايع و مناسك حجّ قيام نموده به مدينه آمد . در آن وقت جماعتى از معارف و اشراف مصر به شكايت عامل خويش به مدينه رسيدند و به مسجد رسول ( ص ) آمدند . در مسجد جماعتى را ديدند از مهاجر و انصار در آنجا نشسته ، بر ايشان سلام گفتند . ايشان جواب سلام باز دادند و پرسيدند : به چه مهمّ رنجه شدهايد و از مصر به مدينه آمدهايد ؟
گفتند : [ به ] سبب كارها كه نه بر طريق صلاح و جادّهء صواب از عامل ما در وجود مىآيد .
علىّ ابن ابى طالب ( ع ) ايشان را گفت : در كار خود شتابى مكنيد و [ به ] مشافهت حال خويش را بر رأى امام عرض داريد ؛ باشد كه عامل شما آن كارها به حسن رأى خويشتن كرده باشد . چون به خدمت خليفه رسيد ، هر چه شما را از عامل ناپسنديده آمده است در خدمت او شرح دهيد . اگر او بر عامل خويشتن انكار كند و در آن باب او را ملامت كند ، مقصود شما حاصل شده و اگر بر او انكار نكند و او را برقرار بگذارد ، آنگاه مىنگريد تا چه مصلحت باشد .
مصريان او را دعا گفتند و عرضه داشتند كه سخن نيكو فرمودى . ما اميدواريم كه به لطف رنجه [ 159 ] شوى و با ما نزد عثمان آيى .
على ( ع ) گفت : به حضور من حاجت نباشد . حاضر شدن شما تمام است .
گفتند : اگر چه چنين است و ليكن مىخواهيم كه آنچه رود در حضور تو باشد و تو گواه باشى .
على گفت : گواهى قويتر از من آنجا حاضر است كه از جملهء خلايق عظيمتر و بر حال بندگان خويشتن رحيمتر است .
چون مصريان به در سراى عثمان آمدند دستورى خواستند رخصتى يافته در رفتند و شرايط خدمت و تحيّت به اقامت رسانيدند . امير المؤمنين ايشان را گرامى داشت ، نزد خويش بنشاند و فرمود : به چه كار آمدهايد ؟ مگر شما را از كسى رنجى رسيده است كه ملول گشته و بىدستورى من و عامل من آمدهايد ؟
هامش
[ ( 159 ) ] خ : آنچه .