تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 1028

مساهمون:

ص١٠٢٨
( 1 ) باشد [ يعنى مثلا « عزيز حكيم با غفور رحيم » فرقى ندارد ] پس من هم همانند آياتى كه خداوند نازل مىكند ، نازل مىنمايم . در اين وقت آيهء
« وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ »
سورهء انعام ، آيهء 93 ، بر پيغمبر ( ص ) در مورد عبد اللّه بن سعد نازل شد . . . » ( تاريخ قرآن . . . ، حاشيهء ص 271 به نقل بحار الأنوار ، 19 ، 10 ) . 524 ) مسعودى صحنهء آماده شدن عبيد اللّه بن عمر جهت عزيمت به ميدان جنگ را چنين ترسيم مىكند . . . عبيد اللّه وقتى به جنگ مىرفت ، زنانش سلاح او را مىبستند مگر شيبانيّه كه دختر هانى بن قبيصه بود . در اين روز چون براى جنگ آماده شد ، به نزد شيبانيّه رفت و گفت : به جنگ قوم تو مىروم ، به خدا اميدوارم كه به هر يك از طنابهاى چادرم يكى از بزرگان آنها را ببندم . آن زن گفت : به هيچ وجه راضى نيستم با آنها جنگ كنى . گفت : چرا ؟ گفت : براى آنكه در جاهليّت و اسلام شجاع گردنفرازى سوى آنها نرفت مگر وى را نابود كردند و بيم دارم تو را نيز بكشند . گويى مىبينم تو را كشته‌اند و پيش آنها رفته‌ام و تقاضا مىكنم جثّهء تو را به من بدهند . عبيد اللّه با كمان بزد و سر او را بشكست و گفت : خواهى ديد چه كسانى از بزرگان قوم تو را مىآورم . آنگاه به ميدان رفت و . . . ( مروج الذهب ، 1 ، 742 ) . 525 ) باز مسعودى در مورد قاتل عبيد اللّه مىنويسد « . . . آنگاه به ميدان رفت و حريث بن جابر جعفى به دو حمله برد و با نيزه ضربتى به دو زد و او را بكشت . به قولى اشتر نخعى بود كه او را كشت و به قولى على ( ع ) ضربتى به دو زد كه زره او را بدريد و با امعايش در هم آميخت . . . » ( مروج الذهب ، 1 ، 742 ) . و ابن أثير قاتل عبيد اللّه را محرز بن صحصح كه از قبيلهء تيم اللّه بن ثعلبه از اهل بصره بود ، ذكر مىكند ؛ ( كامل ، 4 ، 88 ) . 526 ) به نظر مؤلّف ناسخ التواريخ ، كعب الأحبار يكى از عاملين برانگيزندهء معاويه به جنگ عليه على ( ع ) بود ؛ چه « . . . و اين كعب الأحبار در علم كهانت اندك فطانت داشت و به راست و دروغ سخنها مىپرداخت و به اصغاى آن مردم را شيفتهء خويش مىساخت ، چنان كه وقتى معاويه از وى پرسيد كه بعد از عثمان امر خلافت بر كه فرود مىآيد ؟ گفت : پس از زحمتهاى فراوان بر تو فرود مىآيد . اين سخن نيز بر طلب و طمع معاويه بيفزود . . . » ( ناسخ التّواريخ ، 3 ، 365 ) . 527 ) بجيله : قبيله‌اى از اعراب بدوى جنوبى كه در كوهستان سراط نزديك طائف زندگى مىكرد و بعدا در ميان ساير قبايل مضمحل شد و تعداد كمى از آن باقى ماند ؛ ( اعلام المنجد ) . قبيله‌اى است در يمن از اولاد معدّ بن عدنان ؛ ( آنندراج ) . . . بجيله نام قبيله‌اى در يمن كه به جدّشان بجيلة بن ثمار بن أرش بن عمرو بن الغوث نسبت داده مىشدند ؛ ( شرح نهج البلاغه فيض الاسلام ، 844 ) . 528 ) در ناسخ التواريخ آمده كه قبل از عبد الرحمان برادرش ، عبد اللّه بن قلع علم قيس بن مكشوح را برگرفت و چون او شهيد شد ، نوبت به عبد الرّحمان رسيد ؛ ( ناسخ التّواريخ ، 3 ، 277 ) . 529 ) علت و انگيزه‌اى كه باعث شد معاويه دو يا سه روز پيش از واقعهء ليلة الهرير اين نامه را
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 1028 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى