( 1 ) كه از هر دو گروه كنارهگيرى كرده بود ، كس نزد أحنف بن قيس فرستاد كه او را از جاى خويش آگاه كند ، عمرو بن جرموز آگاهى يافت . نزد او رفت ، چون زبير را ديد . . . او به نماز ايستاد . ابن جرموز از پشت او را زد و كشت و انگشترش را نزد على ( ع ) آورد و . . . ؛ [ 14 ]
( آفرينش و تاريخ ، 5 ، 224 ) .
429 ) با اينكه على ( ع ) به طرق مختلف مىخواست جلو جنگ و خونريزى و برادركشى را بگيرد ولى موفق نمىشد و در اين رابطه به لشكريان خود پيوسته مىگفت : . . . تا ايشان كسى از شما نكشتهاند ، شما جنگ را آغاز مكنيد و اگر به هزيمت شدند ، از اموال ايشان چيزى مگيريد و بر زخميان و مجروحان تندى و بدرفتارى مكنيد ؛ ( آفرينش و تاريخ ، 5 ، 222 ) .
و حتّى بعد از آنكه شتر عايشه پى شد و سپاه بصره شكست خورده و پا به فرار گذاشتند على ( ع ) بر اصحاب خود بانگ زد و فرمود : فراريان را دنبال مكنيد ، زخميان را به قتل نرسانيد ، چيزى را به غارت نگيريد و هر كه سلاح خود را بيفگند ، در امان است و هر كه در خانه را بر خود ببندد ، نيز در امان است ؛ [ 15 ] ( اخبار الطوال ، 166 ) .
430 ) در ناسخ التواريخ آمده كه . . . در خبر است كه با محمّد [ محمّد حنفيّه ] گفتند : اين چيست كه امير المؤمنين تو را در مهالك حرب مىافگند و دل فارغ مىدارد و حسن ( ع ) و حسين ( ع ) را به جنگ نمىگذارد و بر ايشان مىترسد ؟ فرمود : حسن ( ع ) و حسين ( ع ) از براى پدر به جاى ديدگانند و من به جاى دستم . هم بر قانون است كه آفت چشم را به دست دفع دهند ؛ ( ناسخ التواريخ ، 3 ، 60 ) . در شرح أبن أبى الحديد آمده كه ياران على ( ع ) در جنگ جمل پس از مشاهدهء شجاعت محمّد عرض كردند : اى امير المؤمنين ، اگر فضيلت خاصّى كه خداوند براى حسن ( ع ) و حسين ( ع ) قرار داده ، نبود ، هيچ كس را بر محمّد حنفيّه مقدّم نمىداشتيم . امام ( ع ) فرمود : ستاره كجا و خورشيد و ماه كجا ؟
ياران عرض كردند : ما هرگز او را همپايهء حسن ( ع ) و حسين ( ع ) قرار نمىدهيم . حضرت فرمود : فرزند من كجا و فرزندان پيغمبر كجا ؟ ( شرح ابن ابى الحديد ، 1 ، 245 ) .
عبد الفتّاح عبد المقصود در مورد اينكه محمّد حنفيّه در اوّل به علّت ترس و دو دلى از رفتن به ميدان جنگ تعلّل مىكند مىگويد : . . . [ على ( ع ) ] به وى دستور مىدهد : به پيش ، بىمادر ! ( امام على بن . . . ، 3 ، 336 ) . و مترجم كتاب در حاشيه همان صفحه در مورد اين دستور امام مىنويسد : « تقدم ، لا امّ لك » اصطلاحى است در عربى كه به قول نويسندهء المنجد هم در مقام نكوهش گفته مىشود و هم در مورد تحسين و ستايش . در اينجا چون امام ترس و ترديد محمّد را مشاهده مىفرمايد ، به عنوان نكوهش چنين مىگويد [ 16 ] .
431 ) صقعب بن سليم : ابن زهير ، عبد اللّه بن زهير بن سليم . وى خال أبى مخنف است و از
هامش
[ ( 14 ) ] و نيز رك : تاريخ يعقوبى ، 2 ، 81 ؛ حبيب السير ، 1 ، 532 ؛ كامل ، 3 ، 400 ؛ طبرى ، 6 ، 2465 .
[ ( 15 ) ] و نيز رك : تاريخ يعقوبى ، 2 ، 80 .
[ ( 16 ) ] در مورد دستور على ( ع ) به محمّد حنفيّه موقع حمله به دشمن در جنگ جمل رك : شرح فيض الاسلام ، خطبه 11 ، 62 .