تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 993

مساهمون:

ص٩٩٣
( 1 ) بانگ نماز برداشتند با لباس منزل بيرون آمد و براى نماز صبح به محراب ايستاده ، چهار ركعت نماز خواند و گفت : مىخواهيد بيشتر بخوانم . گويند وى ضمن سجده كه بسيار طول داده بود گفت : بنوش و به من بنوشان . . . و بعد تلوتلوخوران به قصر خود بازگشت و اين اشعار را كه از تأبّط شرّا است به تمثيل مىخواند :
و لست بعيدا عن مدام و قينة * و لا بصفا صلد عن الخير معزل و لكننى اروى من الخمر هامتى * و أمشى الملا بالشاحب المتسلسل
( مروج الذهب ، 1 ، 691 - 692 ؛ متن عربى مروج الذهب ، 2 ، 335 ) 349 ) در مورد برخورد عثمان با معترضين شرابخوارى وليد و استمداد عثمان از حضرت على ( ع ) در مروج الذهب مىخوانيم كه : « عثمان به آنها [ معترضين ] تغيّر كرد و به سينهء آنها زد و گفت : از من دور شويد . آنها از پيش عثمان بيرون آمده به نزد على ( ع ) رفتند و قصّه را با او بگفتند ، وى [ على ( ع ) ] به نزد عثمان رفت و گفت : چطور شهود را بيرون كردى و حدّ را معوّق گذاشتى ؟ عثمان گفت : چه بايد كرد ؟ گفت : به نظر من بايد بفرستى ، وليد را احضار كنى و . . . او را حدّ بزنى » ( مروج الذهب ، 1 ، 692 - 693 ) . 350 ) جريان حدّ زدن وليد بن عقبه را مسعودى چنين ترسيم مىكند ، . . . عثمان تازيانه را به طرف على ( ع ) افگند و على ( ع ) به پسرش حسن ( ع ) گفت : پسركم برخيز و حد خدا را دربارهء او اجرا كن . وى گفت : يكى از كسانى كه اينجاست اين كار را خواهد كرد . و چون على ( ع ) بديد كه حضار از بيم خشم عثمان كه با وليد خويشاوندى داشت از اجراى حد دريغ دارند ، تازيانه را بگرفت و نزديك او رفت و چون مقابل او رسيد وليد زبان به ناسزا گشود و گفت : اى ظالم . . . وليد مىخواست از دست على ( ع ) بگريزد ، او را بكشيد و بر زمين زد و با تازيانه زدن گرفت ؛ ( مروج الذهب ، 1 ، 693 ) . 351 ) اغلب مورّخين بر اين قولند كه سعيد بن عاص قبل از منبر رفتن ، دستور به شستشو و پاك كردن منبر داد و . . . پيش از آنكه منبر را بشويند ، از منبر رفتن خوددارى كرد و بفرمود تا آن را بشويند و گفت : وليد نجس و پليد بوده است ؛ ( مروج الذهب ، 1 ، 693 ) . و سعيد منبر را از پليدى او شتسشو داد . جماعتى از بنى اميّه كه همراه او بودند او را از آن عمل [ شستن منبر ] نهى كردند ولى او نشنيد ؛ ( كامل ، 3 ، 231 ) سعيد بر منبر كوفه نرفت و گفت : آن را بشوييد . كسانى از بنى اميّه او را قسم دادند و گفتند : به خدا اين زشت است . اگر ديگرى اين كار مىخواست كرد ، جا داشت كه تو نگذارى . به خدا ننگ اين كار پيوسته بر وليد خواهد ماند ؛ ( طبرى ، 7 ، 2194 ) . 352 ) درگيرى مالك اشتر و عبد الرحمان أخنس در اشكال مختلف در كتب تاريخى مشابه قيد گرديده . « يك روز [ سعيد ] گفت يا به عثمان نوشت كه اين سياهبوم تفرّجگاه قريش است . اشتر كه همان مالك بن حارث نخعى بود به دو گفت : چيزى را كه خدا در سايهء شمشير و سرنيزه غنيمت ما كرده است ، بستان خودت و قومت مىشمارى ؟ آنگاه با هفتاد سوار از اهل كوفه پيش عثمان رفتند و . . . عزل او را خواستار شدند » ( مروج الذهب ،