تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 977

مساهمون:

ص٩٧٧
( 1 ) پيامبر ( ص ) براى خلاصى از خليفه چيده بودند ؛ ( دانشنامهء ايران و اسلام ، 8 ، 1095 ) . « . . . و شيعهء آن را بابا شجاع الدّين خوانند و در سلك اهل اسلام منتظم دانند . . . » ؛ ( حبيب السّير ، 1 ، 489 ) . 268 ) در مورد ملاقات عمر و ابو لؤلؤ روايات مختلفى از مورخين مذكور است . مسعودى گويد : « . . . عمر اجازه نمىداد هيچ كس از عجمان وارد مدينه شود . مغيرة بن شعبه به دو نوشت : « من غلامى دارم كه نقاش و نجّار و آهنگر است و براى مردم مدينه سودمند است . اگر مناسب دانستى ، اجازه بده او را به مدينه بفرستم . » و عمر اجازه داد . مغيره دو درهم از او مىگرفت . . . آنگاه [ ابو لؤلؤ ] پيش عمر آمد و از سنگينى باجى كه به مغيره مىداد شكايت كرد . » ؛ ( مروج الذهب ، 1 ، 677 ) . « . . . مسور بن مخرمه كه مادر او عاتكه دختر عوف بود چنين روايت نمود كه روزى عمر در بازار مىگشت كه ابو لؤلؤ غلام مغيره كه مسيحى بود به او رسيد و گفت : اى امير المؤمنين دربارهء من كه از مغيره ستم مىكشم ، داورى كن . او بار خراج مرا سنگين كرده و از من بسيار مىخواهد . . . » ؛ ( طبرى ، 5 ، 2026 ؛ كامل ، 3 ، 82 ) . « . . . و سبب قتل امير المؤمنين عمر آن بود كه عمر بر ارباب املاك و مستظهران خراج معيّن مىگردانيد . مغيرة بن شعبه را هم خراجى معين گردانيد . ابو لؤلؤ را سخت آمد و بعد از تعيين خراج امير المؤمنين او را گفت : جهت من آسيابى بساز . و او گفت . . . » ؛ ( حبيب السّير ، ج 1 ، 22 ) . و مقدّسى داستان ديگرى نسبت به عداوت و كينهء ابو لؤلؤ نسبت به عمر مىنويسد . [ 23 ] 269 ) كورت فريشلر از قول سلمان فارسى نقل مىكند : « . . . وقتى علىّ بن ابى طالب ( ع ) را نزد خليفه [ عمر ] ديدم ، بعد از سلام دادن مىخواستم مراجعت كنم ولى . . . از او [ عمر ] پرسيدم : تو را چه مىشود و براى چه اندوهگين هستى ؟ عمر گفت : يا سلمان ، آنچه مرا اندوهگين كرده خوابى است كه ديده‌ام و هم اكنون خواب خود را براى على نقل كردم . . . من از خوابى كه ديده‌ام وحشت دارم و آن خواب از اين قرار مىباشد . . . » ؛ ( عايشه بعد از پيامبر ( ص ) ، 331 ) . 270 ) در مورد انتخاب جانشين عمر روايات و اقوال مختلف است . ابن اثير گويد : « . . . عمر [ در بستر مرگ ] عبد الرحمان را خواست و به او گفت : مىخواهم تو را به جانشينى خود نصب كنم . آيا تو اين رأى را قبول مىكنى ؟ عبد الرحمان گفت : به خدا نه ، به خدا من در اين كار هرگز شركت نخواهم كرد . گفت : پس ، خاموش باش و به كسى مگو تا من اين را به كسانى واگذار كنم كه پيغمبر ( ص ) هنگام وفات از آنها خشنود بود . . . » ؛ ( كامل ، 3 ، 83 ؛ طبرى ، 5 ، 2027 ) . « . . . اى مؤمنان ، من [ عمر ] به شما توصيه مىكنم كه بعد از مرگ من در درجهء اوّل علىّ بن ابى طالب را به خلافت انتخاب كنيد ؛ زيرا على علاوه بر اينكه پسر عمّ و داماد پيغمبر ( ص ) است ، مردى است متدين . . . » ؛ ( عايشه بعد از پيغمبر ( ص ) ،
هامش
[ ( 23 ) ] رك : آفرينش و تاريخ ، 5 ، 199 .