( 1 ) قصبات كوسوى ، خسروگرد ، و روح داخل آن ولايت است . گويند فرعون كه در زمان موسى ( ع ) در مصر بوده از آنجا بوده است و هامان كه هم وزير اوست هم از آنجاست . و گويند كه جاماسب حكيم در كوسوى مدفون است ؛ ( نزهة القلوب ، 188 ) . « . . . به نقل روايات سازندهء آن پشنگ [ پسر يا پدر افراسياب ] يا شاپور اوّل ساسانى است . در 92 - 94 در دست خوارج بود . پس از فتوحات مغول به دست آل كرت افتاد . سرانجام در 782 ه ق به دست امير تيمور ويران گرديد . و به قولى شهر غوريان كنونى در محلّ آن بنا شده است » ؛ ( مصاحب ) . « . . . از هرات تا بوشنج يك منزل است و بوشنج ولايت طاهر بن حسين بن مصعب است . » ؛ ( البلدان ) .
265 ) و در ديگر كتب تاريخى چنين آمده كه عمر بعد از خلع عمّار ياسر از حكومت كوفه ، ابو موسى اشعرى را بنا به پيشنهاد اهل كوفه والى آن شهر مىكند ولى بعد از يك سال مجددا بنا به شكايت اهل كوفه او را نيز عزل مىكند و بعد از آن مغيره را به امارت كوفه مىفرستد . طبرى گويد كه عمر پيش از آنكه مغيره را عامل كوفه كند ، گفت : دربارهء گماشتن مردى ضعيف و مسلمان يا مردى نيرومند و سختگير چه مىگويى ؟ مغيره گفت :
مسلمان ضعيف اسلامش مربوط به خود اوست و ضعف وى به ضرر تو . امّا نيرومند سختگير ، سختگيريش مربوط به خود اوست و نيرويش به نفع مسلمانان . عمر گفت :
اى مغيره تو را [ به كوفه ] مىفرستم ؛ ( طبرى ، 5 ، 1995 ) . و ابن اثير و يعقوبى داستان ديگرى راجع به انتخاب مغيره دارند ؛ ( كامل ، 3 ، 25 ؛ يعقوبى ، 2 ، 43 ) .
266 ) به غير از اين صحبتها كسانى بودند كه به علم جفر و جادو وارد بودند و كشته شدن عمر را پيش بينى مىكردند . در ناسخ التواريخ مىخوانيم « . . . مردى از قبيلهء ازد كه زجر طير مىدانست از قفاى من [ جبير بن مطعم ] ايستاده ، بر عمر بن خطّاب نگران بود ، گفت :
سوگند با خداى كه از پس اين سال هرگز عمر را وقوف در عرفات به دست نشود . و آنگاه كه به اتّفاق عمر به رمى احجار مشغول بوديم ، از قضا سنگريزهاى بر سر عمر آمد و جراحت كرد . هم آن مرد گفت : قطع اللّه يده ، همانا عمر مقتول خواهد شد . » ؛ ( ناسخ التواريخ ، 2 ، 429 ) . و در كامل آمده « . . . روز ديگر كعب الأحبار نزد او [ عمر ] رفت و گفت :
اى امير المؤمنين وصيت كن ، كه تا سه روز ديگر خواهى مرد . عمر پرسيد : از كجا مىدانى ؟ گفت : من اين را در كتاب خدا ديدهام كه تورات باشد ؛ ( كامل ، 3 ، 82 ) .
267 ) ابو لؤلؤ : غلام ايرانى مغيرة بن شعبه ، حاكم بصره بود . مآخذ در ايرانى بودن او متفقند ولى دربارهء ديانتش اختلاف نظر دارند . برخى او را زردشتى و اهل نهاوند و پارهاى او را مسيحى و موسوم به فيروز نصرانى مىدانند . انگيزههاى قتل عمر به دست أبو لؤلؤ معلوم نيست . . . و كيفيّت اين قتل و همچنين مرگ قاتل نيز يكسان ثبت نشده است . . . بنا به روايتى ابو لؤلؤ سابقا متعلق به هرمزان بوده و چند گاهى پيش از وقوع اين قتل در معيت او ديده شده بوده است و از اين دو ، چنين نتيجه مىگيرند كه آن دو براى قتل عمر توطئه كرده بودند . بنابر گفتهء كائناتى اين غلام آلت دست بلا ارادهء دسيسهاى شد كه صحابهء
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 976
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٩٧٦