( 1 ) اقبال تازيان را ديده است و ادبار ما را ؛ ( فتوح البلدان ، 248 ) .
239 ) دينورى در اين مورد مىنويسد : « . . . سپس ، [ هرمزان ] امان خواست . ابو موسى به او گفت : من تو را امان مىدهم كه به فرمان امير المؤمنين تسليم شوى . » ؛ ( اخبار الطوال ، 144 ) . « . . . پس از چندى هرمزان زينهار خواست ، ابو موسى نخواست كه وى را جز به فرمان عمر امان دهد . پس ، هرمزان را به خدمت عمر فرستاد . » ؛ ( فتوح البلدان ، 248 ) .
240 ) در مورد رسيدن هرمزان به مدينه ، طبرى گويد : « . . . چون به آنجا [ مدينه ] رسيدند هرمزان را با سر و لباسى كه مىداشته بود آماده كردند و لباس ديباى زربفت او را به تنش كردند و . . . كه عمرو مسلمانان سر و لباس او را ببينند . » ؛ ( طبرى ، 5 ، 1899 ؛ اخبار الطوال ، 144 ؛ كامل ، 2 ، 386 ) .
241 ) در مورد مسلمان شدن هرمزان در كتب تاريخى روايات مختلفى آمده . در طبرى مىخوانيم كه عمر رو به هرمزان كرد و گفت : فريبم دادى . [ 20 ] به خدا جز از مسلمان فريب نمىخورم . پس ، هرمزان اسلام آورد و عمر دو هزار مقرّرى او كرد ؛ ( طبرى ، 5 ، 1902 ؛ كامل ، 2 ، 388 ؛ آفرينش و تاريخ ، 5 ، 190 ) .
242 ) صحبت مفصّل هرمزان و عمر خطّاب . [ 21 ]
243 ) عبد الرّحمان بن عوف : يكى از بزرگان صحابه و از عشره مبشره و اصحاب شورا و از سابقين در اسلام است . گويند وى هشتمين كس بود كه اسلام آورد . نام او در جاهليّت عبد الكعبه بود ، پيغمبر ( ص ) او را عبد الرّحمان ناميد . در جنگهاى بدر و احد شركت كرد و در جنگ احد 21 جراحت بر او وارد شد . او در يك روز سه برده آزاد كرد . شغل او تجارت و خريد و فروش بود . از او 65 حديث روايت شده . وى 44 سال قبل از هجرت متولّد شد و به سال 32 هجرى به مدينه درگذشت ؛ ( دهخدا ) .
244 ) اقوال مورّخين در نحوهء انتخاب نعمان بن مقرّن به جنگ نهاوند مختلف است . بلاذرى گويد : « . . . معقل بن يسار گفت : عمر به مسجد اندر شد . چون نعمان بن مقرّن را بديد ، در كنارش نشست تا نماز وى به انجام رسيد . آنگاه گفت : خواهم كه تو را عامل خويش سازم . نعمان گفت : خراجگيرى نكنم كه من مرد جنگم . گفت : تو را از بهر جنگ خواهم . پس ، وى را روانه كرد و به اهل كوفه نوشت كه ياريش كنند ؛ ( فتوح البلدان ، 116 ؛ مروج الذهب ، 1 ، 679 ) . « . . . پس ، نعمان بن مقرّن عامل كسكر به عمر نامه نوشت و خبر داد كه : سعد وقّاص مرا به گرفتن خراج گماشت . امّا جهاد را دوست دارم و بدان راغبم . عمر به سعد نوشت كه . . . او [ نعمان ] را به مهمّترين جبههء خويش فرست . و چنان بود كه عجمان در نهاوند فراهم آمده بودند . . . و آنگاه عمر به نعمان چنين نوشت : . . . » ؛ ( طبرى ، 5 ، 1931 ) . « . . . عمر گفت : به خدا سوگند من مرزبانى و فرماندهى
هامش
[ ( 20 ) ] اشاره است به شكستن ظرف آب و ابا نمودن از نوشيدن آب .
[ ( 21 ) ] در اين مورد رك : طبرى ، 5 ، 1900 - 1903 ؛ كامل ، 2 ، 287 .