( 1 )
فصل دوّم توضيحات و تعليقات مربوط به فصل عمر بن خطّاب
111 ) به نظر يعقوبى نخستين كار عمر در شروع امر خلافت صدور دستور امارت أبو عبيده نبود ؛ چه « . . . نخستين كار عمر آن بود كه اسيران مرتدان را به قبيلههاى ايشان باز گردانيد و گفت :
من خوش ندارم كه بردگى بر عرب معمول گردد . بعد ، عمر با غلام خود يرفأ نامهاى به أبو عبيدهء جرّاح نوشت و او را از مرگ ابو بكر آگاه ساخت و نيز فرمان فرماندهى او را بر شام به جاى خالد بن وليد به شداد بن اوس فرستاد و . . . » ( تاريخ يعقوبى ، 2 ، 20 ) .
112 ) در مورد امير المؤمنين خوانده شدن عمر بن خطّاب در تاريخ طبرى آمده « . . . امّ عمرو كوفى دختر حسّان به نقل از پدرش گويد : وقتى عمر به خلافت رسيد ، گفتند : اى خليفهء خليفهء پيغمبر ( ص ) ، عمر گفت : وقتى خليفهء ديگر بيايد ، اين كار دراز شود كه گويند اى خليفهء خليفهء خليفهء پيغمبر خدا ( ص ) ، شما مؤمنانيد و من امير شمايم . پس ، او را امير المؤمنين نام كردند . » ( طبرى ، 5 ، 2044 ؛ يعقوبى ، 2 ، 36 ) . و در اين مورد مسعودى در مروج الذهب گويد كه « . . . و اوّل كس بود كه امير المؤمنين ناميده شد و عدىّ بن حاتم و به قولى ديگرى او را بدين نام خواند و خدا بهتر داند . اوّل كس كه به عنوان امير المؤمنين به دو سلام كرد ، مغيرة بن شعبه بود و اوّل كس كه بدين عنوان بر منبر او را دعا كرد ، ابو موسى اشعرى بود و هم او بود كه به دو نوشت ؛ به عبد اللّه عمر امير المؤمنين از ابو موسى . » ( مروج الذهب ، 1 ، 662 ؛ دهخدا ، 2 ، 876 ) .
113 ) علّت عزل خالد توسط عمر مربوط مىشود به غدر و خيانت خالد در مورد كشتن مالك بن نويره و تصاحب زن او امّ تميم كه اين داستان يكى از بزرگترين حوادث عصر اوّل اسلام است . يعقوبى در اين مورد گويد « . . . پس ، مالك بن نويره براى مناظره نزد خالد آمد و زنش نيز در پى او رسيد و خالد كه او را ديد شيفتهء وى گرديد و به مالك گفت : به خدا قسم به آنچه در دست دارى نمىرسم تا تو را نكشم . پس گردن او را بزد و زنش را به