صحيحتر است .
هلال بن اميّه واقفى هم كه در التزام پيامبر در جنگ تبوك شركت نكرده است مىگويد : به خدا سوگند چنين نبود كه از روى شك و دو دلى شركت نكنم چون مردى ثروتمند بودم و با خود مىگفتم شترى مىخرم و در جنگ شركت مىكنم . اتفاقا مرارة بن ربيع هم مرا ديد و گفت : مىخواهم شترى بخرم و حركت كنم . با خود گفتم اين هم رفيق راه ، و هر دو مىگفتيم فردا شترى خواهيم خريد و به پيامبر ( ص ) خواهيم پيوست ، دير هم نمىشود كه ما مردمى سبك باريم و دو شتر داريم ، فردا راه خواهيم افتاد ! همينطور امروز و فردا شد تا اينكه رسول خدا ( ص ) مراحل را طى فرمود و به سرزمين دشمن نزديك شد . گفتيم : حالا وقت حركت كردن نيست . متأسفانه در مدينه هم به جز منافقان و بهانهتراشان كسى را نمىديديم و اطراف مدينه هم همچنين بود و من از وضع خود سخت غمگين و افسرده بودم . ابو خيثمه هم همراه ما بود و در جنگ تبوك شركت نكرده بود ، او مردى است كه در خوبى اسلام او هيچ شك و ترديدى نيست و متهم به نفاق هم نمىباشد و بطور جدّى تصميم به حركت هم داشت . نام ابو خيثمه ، عبد الله بن خيثمه سالمى است ، او ده روز پس از اينكه پيامبر ( ص ) حركت فرموده بود به مدينه آمد و روز گرمى به خانهء خود رفت و ديد دو همسرش در دو خيمهاند و هر يك خيمهء خود را آب پاشيدهاند و آب سرد و خوراك هم براى او فراهم كردهاند . چون آنجا رسيد كنار دو خيمه ايستاد و گفت : سبحان الله ، رسول خدايى كه همهء گناهان گذشته و آيندهاش آمرزيده شده است هم اكنون در آفتاب و باد و گرماست و سلاح خود را بر گردن خويش بر مىدارد و ابو خيثمه در سايههاى سرد و خوراك آماده و ميان دو زن زيبا و كنار مزرعهء خود باشد ! اين انصاف نيست . سپس گفت : به خدا سوگند وارد خيمهء هيچ كدامتان نمىشوم و حتما مىروم تا به رسول خدا ملحق شوم . شترى آبكش را خواباند و ساز و برگ و آذوقهء خود را بر آن نهاد و به راه افتاد . هر دو همسرش شروع به صحبت كردند اما او پاسخى نداد و حركت كرد . چون به وادى القرى رسيد به عمير بن وهب جمحى برخورد كه او هم مىخواست به پيامبر ( ص ) برسد و هر دو رفيق راه شدند .
چون نزديك تبوك رسيدند ، ابو خيثمه به عمير گفت : من گناهانى دارم و تو گناهى ندارى ، براى تو مهم نيست كه اجازه بدهى من پيش از تو به حضور رسول خدا ( ص ) برسم . عمير نيز با اين كار موافقت كرد .
ابو خيثمه حركت كرد و هنگامى كه نزديك پيامبر ( ص ) رسيد آن حضرت در تبوك فرود آمده بود . مردم گفتند ، از دور سوارى در راه است . پيامبر ( ص ) فرمود : بايد ابو خيثمه باشد ، و مردم چون نگريستند گفتند ، اى رسول خدا ، ابو خيثمه است ! او چون شترش را خواباند به
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 760
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧٦٠