تخطي إلى المحتوى الرئيسي

المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 762

مساهمون:

ص٧٦٢
نيمروز از دور چشمم به رسول خدا افتاد و بسيار هم تشنه بودم . اتفاقا كسى هم متوجه من شده بود و به رسول خدا ( ص ) گفته بود : مردى تنها در راه مىآيد . پيامبر ( ص ) فرموده بودند : بايد ابو ذر باشد . و چون مردم دقت كرده بودند ، گفته بودند ، آرى ابو ذر است . پيامبر ( ص ) برخاسته بودند تا من نزديك ايشان برسم و فرمود : آفرين بر ابو ذر كه تنها راه مىرود و تنها مىميرد و تنها برانگيخته مىشود ! و فرمود : اى ابو ذر چه چيز موجب تأخير تو شد ؟ و او موضوع شتر خود را به اطلاع آن حضرت رساند . پيامبر ( ص ) فرمود : مثل اين بود كه يكى از عزيزان خانواده‌ام از من باز مانده و نرسيده است ، خداوند در هر گامى كه برداشته‌اى تا به من رسيدى گناهى از تو آمرزيده است . ابو ذر بار خود را از پشت خويش برداشت و آب خواست و برايش ظرف آبى آوردند و آشاميد . هنگامى كه عثمان او را به ربذه تبعيد كرد و مرگش فرا رسيد هيچكس جز همسر و غلامش با او نبود . او به آن دو وصيت كرد و گفت : مرا غسل دهيد و كفن كنيد و بر كنار راه بگذاريد . اتفاقا ابن مسعود همراه گروهى از عراق براى انجام عمره مىآمد كه ناگاه كنار راه به جنازه‌يى بر خوردند و نزديك بود شترها لگدمالش كنند . آن گروه براى حرمت جنازه ايستادند و غلام ابو ذر پيش آنها آمد و گفت : اين جنازهء ابو ذر صحابى رسول خداست ، مرا براى دفن آن يارى دهيد ! ابن مسعود گريست و گفت : رسول خدا ( ص ) راست فرمود كه ابو ذر تنها مىرود ، و تنها مىميرد ، و تنها برانگيخته مىشود . سپس خود و يارانش فرود آمدند و او را به خاك سپردند ، و ابن مسعود سخنى را كه پيامبر ( ص ) در راه تبوك به ابو ذر فرموده بود براى ايشان نقل كرد . ابو رهم غفارى - كه همان كلثوم بن حصين است و از كسانى است كه با رسول خدا در بيعت شجره بيعت كرده بود - گويد : من در جنگ تبوك همراه رسول خدا ( ص ) شركت داشتم . شبى همراه آن حضرت در ناحيهء اخضر [ 1 ] حركت مىكردم و من نزديك به پيامبر ( ص ) بودم . خوابم گرفته بود و چرت مىزدم اما خيلى زود بيدار شدم و مركوب من نزديك مركوب پيامبر ( ص ) شده بود و مىترسيدم كه مبادا شتر من به پاى پيامبر در ركاب فشار آورد ، اين بود كه شترم را دور تر مىبردم ولى بين راه در شب خوابم برد و شتر من براى شتر رسول خدا زحمت ايجاد كرده و پاى پيامبر ( ص ) را در ركاب فشرده بود . من همين كه صداى آخ پيامبر ( ص ) را شنيدم بيدار شدم و گفتم : اى رسول خدا براى من طلب آمرزش كنيد ، و مرا ببخشيد ! پيامبر ( ص ) فرمودند : حركت كن ! و شروع به سؤال دربارهء افرادى از قبيلهء بنى غفار كردند
هامش
[ 1 ] اخضر ، نام يكى از منازل نزديك تبوك ، بين تبوك و وادى القرى ( معجم البلدان ، ج 1 ، ص 152 ) .