دختر حارث نگهدارى مىشد .
عدىّ بن حاتم پس از اطلاع بر حركت على ( ع ) گريخت چون او را در مدينه جاسوسى بود كه به او خبر داده بود و او به شام رفت .
هر گاه كه رسول خدا ( ص ) عبور مىكرد خواهر عدى مىگفت : اى رسول خدا پدرم مرده و نان آورم گريخته است بر منت گذار كه خدا بر تو منت گذارد . در هر مرتبه پيامبر ( ص ) مىپرسيد : نان آورت كيست ؟ مىگفت : عدىّ بن حاتم . مىفرمود : همانكه از خدا و رسول او گريزان است ؟ خواهر عدى نااميد شد و در روز چهارم پس از اينكه پيامبر ( ص ) عبور فرمودند ديگر صحبتى نكرد . مردى به او اشاره كرد كه بر خيز و با رسول خدا صحبت بدار ! او برخاست و همان سخنان را تكرار كرد . پيامبر ( ص ) او را آزاد كردند و نسبت به او بخشش و لطف معمول داشتند .
زن پرسيد : اين مردى كه اشاره كرد كيست ؟ گفتند ، على ( ع ) است و همو شما را اسير كرده است ، مگر او را نمىشناسى ؟ گفت : نه به خدا سوگند كه من از روز اسارت تا هنگام ورود به اين خانه كنار جامهء خود را بر چهرهام كشيدم و گوشهء چادرم را بر روبندم افكندم و نه چهرهء او و نه چهرهء هيچيك از يارانش را نديدهام .
جنگ تبوك
ابو القاسم بن ابى حيّه گويد : ابو عبد الله محمد بن شجاع براى ما نقل كرد كه واقدى مىگفت : عمر بن عثمان بن عبد الرحمن بن سعيد ، عبد الله بن جعفر زهرى ، محمد بن يحيى ، ابن ابى حبيبه ، ربيعة بن عثمان ، عبد الرحمن بن عبد العزيز بن ابى قتاده ، عبد الله بن عبد الرحمن جمحىّ ، عمر بن سليمان بن ابى حثمه ، موسى بن محمد بن ابراهيم ، عبد الحميد بن جعفر ، ابو معشر ، يعقوب بن محمد بن ابى صعصعه ، ابن ابى سبره و ايّوب بن نعمان ، هر يك بخشى از اخبار تبوك را برايم نقل كردند ، و براى برخى ، از ديگران نقل شده است . غير از ايشان هم از قول اشخاص مورد اعتمادى كه نامشان را برايم نگفتند مطالبى نقل كردهاند و من آنچه را كه برايم گفتهاند مىنويسم :
گويند ، گروهى از مردم انباط [ 1 ] در دورهء جاهلى و بعد از اسلام به مدينه آرد سپيد و روغن مىآوردند . چون اين گروه فراوان به مدينه مىآمدند مسلمانان تقريبا همه روزه از اخبار شام اطلاع داشتند .
هامش
[ 1 ] انباط ، ساكنان نواحى نزديك شام و باتلاقهاى خشك شده كه به عبارت ديگر آنها را ساقطه هم مىگويند . - م .