كردهام و مثل اينكه از آن گذشتهايم . على ( ع ) فرمود : برگرد به همانجايى كه از آنجا اشتباه كردهاى ! غلام به اندازهء يك ميل يا بيشتر برگشت و گفت : باز هم در اشتباهم . على ( ع ) فرمود :
مثل اينكه ما را گول مىزنى و مىخواهى ما را از رسيدن به قبيله بازدارى ، او را جلو بياوريد ! و فرمود : يا بايد راست بگويى يا گردنت را مىزنيم ! گويد : او را پيش آوردند و شمشير كشيدند و بالاى سرش ايستادند . او همين كه متوجه خطر شد گفت : حالا اگر راست بگويم براى من فايدهيى خواهد داشت ؟ گفتند ، آرى . گفت : آنچه من كردم و ديديد به واسطهء شرم و حيا بود و با خود گفتم حالا كه در امان هستم چرا شما را به سراغ قبيله ببرم ، حالا كه از شما اين حال را مىبينم و مىترسم كه بكشيدم عذرم مقبول است و حتما شما را از راه اصلى خواهم برد .
گفتند ، به هر حال با راستى با ما رفتار كن . او گفت : قبيله همين نزديكى شماست ، آنها را به نزديكترين منطقه برد به طورى كه صداى عوعوى سگها و حركت گوسپندان و شتران شنيده و ديده مىشد . گفت : جماعات مردم هم همين جاست كه حداكثر يك فرسخ فاصله دارند .
مسلمانان به يك ديگر نگريستند و گفتند ، پس خاندان حاتم كجايند ؟ گفت : آنها هم در وسط جمعيت هستند . مسلمانان گفتند ، اگر الآن حمله كنيم و ايشان را به وحشت بيندازيم ممكن است داد و بيداد كنند و در تاريكى شب گروههاى عمده بگريزند ، بنابر اين صبر مىكنيم تا سپيده بدمد طلوع آن نزديك است و در كمين خواهيم بود و پس از سپيده دم حمله مىكنيم كه اگر برخى هم گريختند محل فرارشان از ديد ما پنهان نماند ، وانگهى آنها اسب ندارند كه سوار شوند و بگريزند و حال آنكه ما همگى بر اسب سواريم . اين رأى را پسنديدند .
گويد : همين كه فجر دميد بر آن قبيله حمله بردند و گروهى را كشتند و گروهى را اسير كردند و زنان و بچهها را يك طرف جمع كردند و شتران و بز و ميشها را هم جمع كردند و هيچ كس نگريخت مگر اينكه جاى او بر ايشان پوشيده نماند ، و غنايم فراوان بدست آوردند .
گويد : دختركى از قبيله همين كه غلام سياه را ديد - و نام غلام اسلم بود - و او را بسته بودند ، گفت : اين شياد را چه مىشود ! و خطاب به مردم قبيله گفت : اين كار همين فرستادهء شما اسلم است ، خدا او را سلامت ندارد ، همو بود كه دشمن را پيش شما كشاند و آنها را به سراغ زنان شما آورد . گويد : غلام سياه گفت : اى دختر بزرگان من آنها را راهنمايى نكردم تا موقعى كه مرا پيش بردند تا گردنم را بزنند .
مسلمانان ، مردان را يك طرف و زنان و بچهها را طرف ديگر جمع كردند ، و از خاندان حاتم خواهر عدىّ و چند دختر بچه را اسير كردند و آنها را جداگانه نگهداشتند . اسلم به على ( ع ) گفت : براى آزاد ساختن من منتظر چه هستى ؟ فرمود : بايد گواهى دهى كه خدايى جز پروردگار يگانه نيست و محمد ( ص ) فرستادهء خداست . گفت : من بر آيين همين اسيرانى
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 751
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٧٥١