على ( ع ) با اصحاب خود بيرون رفت . پرچمى سياه و رايتى سپيد داشتند و مسلح به نيزه و سلاحهاى ديگر بودند و آشكارا اسلحه حمل مىكردند . على ( ع ) رايت خود را به سهل بن حنيف و پرچم را به جبّار بن صخر سلمى داد و راهنمايى از بنى اسد را ، كه نامش حريث بود ، همراه خود ساخت و راه فيد [ 1 ] را پيش گرفت ، و چون نزديك سرزمين دشمن رسيد فرمود : ميان شما و قبيلهاى كه آهنگ آن داريد يك روز كامل راه است ، اگر در روز حركت كنيم ممكن است به چوپانها و ديدبانهاى ايشان برخورد كنيم و آنها به قبيله خبر برسانند و در نتيجه متفرق شوند و نتوانيد به خواستهء خود برسيد ، بنابر اين امروز را همين جا مىمانيم ، چون شب بشود شبانه با اسب راه مىپيماييم تا سپيده دم به آنها به قبيله خبر برسانند و در نتيجه متفرق شوند و نتوانيد به خواستهء خود برسيد ، بنابر اين امروز را همين جا مىمانيم ، چون شب بشود شبانه با اسب راه مىپيماييم تا سپيده دم به آنها برسيم و بتوانيم غنيمتى بدست آوريم . گفتند ، اين رأى درستى است و همانجا اردوى موقت زدند و شتران را براى چرا رها كردند . سپس تنى چند را براى سركشى و كسب خبر به اطراف فرستادند ، از جمله ابو قتاده و حباب بن منذر و ابو نائله . آنها بر اسب سوار شده و اطراف اردوگاه گشت مىزدند كه به غلام سياهى برخوردند و از او پرسيدند ، كيستى و چه مىكنى ؟ گفت : پى كار خودم هستم . او را به حضور على ( ع ) آوردند . على ( ع ) فرمود : كيستى و چه كار دارى ؟ گفت : در جستجوى چيزى بودم .
فرمود : او را در بند كنيد . غلام گفت : من غلام مردى از خاندان بنى نبهان از قبيلهء طىّ هستم ، دستور دادهاند اينجا باشم و گفتند اگر سواران محمد را ديدى به سرعت پيش ما بيا و خبر بياور . من به گروهى برنخورده بودم و همين كه شما را ديدم خواستم پيش آنها بروم ، بعد گفتم عجله نكنم بلكه دوستان ديگرم خبر روشنترى بياورند و شمار شما و اسبان و سواران و پيادگانتان را بدست آورده باشند . حالا هم از آنچه بسرم آمده است ترسى ندارم و در واقع اسير و مقيد بودم تا اينكه پيشاهنگان شما مرا گرفتند . على ( ع ) فرمود : راست بگو چه خبر دارى ؟ گفت : قبيله به فاصلهء سير يك شب بلند با شما فاصله دارند ، سواران شما مىتوانند صبح زود به آنها برسند و فردا صبح مىتوانيد بر آنها غارت بريد .
على ( ع ) به ياران خود گفت : رأى شما چيست ؟ جبّار بن صخر گفت : عقيدهء من اين است كه امشب را تا صبح بر اسبان خود بتازيم و صبح زود كه آنها در حال استراحتند به ايشان غارت بريم . غلام سياه را ما با خود مىبريم و حريث را براى راهنمايى لشكر مىگذاريم تا انشاء الله به ما ملحق شوند . على ( ع ) فرمود : اين رأى درستى است . غلام سياه را با خود بردند و اسبها را نوبتى سوار مىشدند و يكى كه پياده مىشد ديگرى سوار مىشد ، غلام سياه هم شانههايش بسته بود . همين كه شب به نيمهها رسيد غلام سياه به دروغ گفت : من راه را گم
هامش
[ 1 ] فيد ، جايى است نزديك به كوههاى اجا و سلمى از سرزمين طىّ ( معجم البلدان ، ج 6 ، ص 409 ) .