نقل كرد كه گفته است : من در آن سپاه بودم ، دستهاى بنى جذيمه را بسته بودند و به برخى از آنها دستور داده شده بود كه ديگران را ببندند . مردى از اسيران به من گفت : اى جوانمرد ! گفتم : چه مىخواهى ؟ گفت : ممكن است سر ريسمان مرا بگيرى و مرا تا پيش اين دختركان ببرى ، و بعد مرا برگردانى تا هر كار كه با يارانم كردند با من هم بكنند ؟ گفتم : كار آسانى مىخواهى ، و سر ريسمان او را گرفتم و او را پيش زنها بردم . چون پيش آنها رسيد با زنى هر چه مىخواست گفت و سپس او را ميان اسيران برگرداندم و كسى برخاست و گردنش را زد .
و گفته شده است كه نزديك غروب به جوانى از بنى جذيمه دست يافتند و او مردم را به كمك خواست و موقتا دست از سرش برداشتند . كسانى كه در طلب او بودند از بنى سليم بودند و به خاطر شركت او در جنگ برزه و جنگهاى ديگر نسبت به او خشمگين و عصبانى بودند .
بنى جذيمه گروهى از بنى سليم را در آن جنگ كشته بودند و آنها در صدد مطالبهء خون و انتقام گيرى از آنها بودند ، اين بود كه دوباره بر آن جوان حمله كردند . جوان چون متوجه شد كه او را خواهند كشت ، بر ايشان حمله برد و مردى را كشت ، و براى بار دوم هم حمله كرد و مرد ديگرى را كشت ، آنگاه شب فرا رسيد و تاريكى ميان آنان فاصله انداخت و گشايشى در كار جوان پيدا شد . فرداى آن شب در حالى كه زنان و بچهها در دست خالد اسير بودند آن جوان ، كه دو نفر را كشته بود ، سوار بر اسب خويش آشكار شد و امان خواست . همين كه چشم ايشان بر او افتاد گفتند ، اين همانست كه ديروز چنان كرد . تمام روز را در پى او بودند و او ايشان را ناتوان ساخت و بر آنها حمله مىكرد . بعد به آنها گفت : اگر تسليم شوم و از اسب فرود آيم به من قول مىدهيد و عهد مىبنديد كه هر چه با زنها كرديد با من هم بكنيد ، اگر آنها را زنده نگه مىداريد مرا هم زنده بگذاريد و اگر آنها را كشتيد مرا هم بكشيد ؟ گفتند ، آرى براى تو چنين خواهد بود . و او در پناه عقد و پيمان الهى تسليم شد .
همين كه او تسليم شد ، بنى سليم گفتند ، اين همان كسى است كه ديروز آن كار را با ما كرد .
ديگران گفتند ، او را هم همراه مردان اسير پيش خالد ببريد ، اگر خالد او را بكشد فرمانده است و ما تابع اوييم و اگر ديگران را عفو كند او هم يكى از ايشان خواهد بود . بعضى گفتند ، ما با او عهد و پيمان بستيم كه همراه زنان اسير باشد ، و شما مىدانيد كه خالد آنها را نخواهد كشت ، يا آزادشان مىكند يا به صورت برده تقسيم خواهد كرد . جوان مذكور گفت : هر كار با من مىخواهيد بكنيد ولى قبلا مرا تا پيش زنها ببريد و پس از آن هر چه مىخواهيد انجام دهيد . گويد : همچنان كه دستهايش بسته بود او را پيش زنها بردند و او كنار زنى ايستاد و سپس خود را بر زمين افكند و به او گفت : اى حبيش براى اينكه زندگى خوبى داشته باشى اسلام
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 671
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٧١