اقرار به اسلام كردهاند در عين حال شمشير بر آنها نهادهاى . خالد گفت : فرستادهء رسول خدا ( ص ) پيش من آمد كه بر آنها حمله كنم و غارت ببرم و من طبق فرمان رسول خدا ( ص ) چنان كردم . عبد الرحمن گفت : بر رسول خدا ( ص ) دروغ مىبندى ؟ ! و به خالد خشم گرفت .
چون رفتار خالد با عبد الرحمن به اطلاع رسول خدا ( ص ) رسيد بر خالد خشم گرفته و روى از او برگرداندند و فرمودند : اى خالد ، اصحاب مرا براى خودم بگذار ! اگر بينى مرد خون آلود شود بهر حال آن مرد مجروح شده است ، اگر كوه احد طلا باشد و همهء آن را قيراط قيراط در راه خدا انفاق كنى به اندازهء فضيلت يك سحرگاه يا شامگاه عبد الرحمن نخواهى داشت .
عبد الله بن عمر ، از نافع نقل كرد كه عمر به خالد گفت : واى بر تو كه بنى جذيمه را به گناه دورهء جاهليت گرفتى ! مگر اسلام همهء گناهان دورهء جاهلى را محو نكرده است ؟ خالد گفت :
اى ابا حفص ( كنيهء عمر ) به خدا سوگند من آنها را به حق فرو گرفتم ! من بر قومى مشرك حمله بردم و آنها از پذيرش اسلام خوددارى كردند ، و در آن صورت چارهيى جز جنگ با آنها نداشتم و من پس از اينكه آنها را اسير كردم ، كشتم . عمر گفت : اى خالد ، عبد الله بن عمر را چگونه مردى مىدانى ؟ گفت : به خدا سوگند او را مرد صالحى مىبينم . عمر گفت : او غير از اينكه تو به من خبر مىدهى خبر مىدهد ، و او در اين لشكر همراه تو بوده است . خالد گفت : من از خدا طلب آمرزش مىكنم و به سوى او توبه مىكنم . عمر از او شكسته خاطر شد و به او گفت : واى بر تو ، لا اقل پيش رسول خدا ( ص ) برو تا آن حضرت برايت استغفار فرمايد .
يحيى بن عبد الله بن ابى قتاده ، از قول همسر خود ، از ابى قتاده كه همراه آن سپاه بوده است نقل مىكند كه : چون در سحر خالد دستور داد كه « هر كس اسيرى دارد او را از دم تيغ بگذراند » من اسير خود را رها كردم و به خالد گفتم : از خدا بترس كه به هر حال خواهى مرد ، و اين گروه مسلمانند ! گفت : اى ابو قتاده ، تو اين گروه را نمىشناسى . و حال آنكه خالد اين گفتار را بنابر تصور واهى و كينهيى كه از آنها در دل داشت مىگفت .
گويند ، چون رفتار خالد بن وليد به اطلاع پيامبر ( ص ) رسيد ، دستهاى خود را چنان بلند فرمود كه سپيدى زير بغل آن حضرت ديده شد و مىفرمود : خدايا من از آنچه خالد كرده است به سوى تو تبرّى مىجويم . و چون خالد به حضور آن حضرت رسيد بر او خشمگين بودند .
معمر ، از زهرىّ ، از ابراهيم بن عبد الرحمن بن عوف ، از پدرش نقل كرد كه : ميان خالد بن وليد و عبد الرحمن بن عوف بگو مگويى صورت گرفت و عبد الرحمن از او روى برگرداند .
خالد همراه عثمان بن عفّان پيش عبد الرحمن برگشت و از او معذرت خواهى كرد تا از او خشنود گرديد و گفت : اى ابو محمّد تو براى من استغفار كن !
المغازي ( تاريخ جنگهاى پيامبر ص ) ( فارسى ) — صفحة 673
مساهمون: محمود مهدوى دامغانى
ص٦٧٣